تا نشد آلوده به بحر گناه * راست نشد خلعت ثم اجتباه
نزد غنى تائب و عريان شدن * به كه دم از لحن تسبح زدن
آدمئى حال پدر ياد كن * نفس ز زرق گنه آزاد كن
بهر تو اين گلشن گيتى نورد * تافتهاند ، از چه نشينى تو سرد ؟ [ 35 ب ]
چيست جهان مسلخ حمام عشق * تا تو شوى پاك در ايام عشق
شرح دهم حال به من دار گوش * اول از اخلاص به تجريد كوش
ترك علايق ز قليل و كثير * هست درين بقعه ترا ناگزير
عور شو از كسوت پندار خويش * واره ازين جبّه و دستار خويش
جامهء هستى بكن از خود روان * فوطهاى از شوق بزن بر ميان
راه در آن خانهء عزلت بجوى * گرم درآ هرچه بد از خود بشوى
زود سوى توبهء خلوت گريز * ز آخر چشم آب ندامت بريز
تاريخ يزد ( فارسى ) — صفحة 73
مساهمون: ايرج افشار
ص٧٣