آب ندامت چو كند ديده طاس * لوث مفاسد ببرد از حواس
دل ز جهان سرد كن از مهر گرم * سينه پر آتش مژه پر آب شرم
بو كه توان كرد به حمام راز * كسب طهارت ز براى نماز
خاك بسر پاش ز گرماب چشم * پاك فرو شوى ز تن كبر و خشم
طاس پر از نقص هراسان بود * طاس تهى بالش جانان بود
مجمعهشان گر همه باشى دهان * خون خورى از زخم پياپى روان
شانه صفت گر همه دندان شوى * دستخوش گردش دوران شوى [ 36 الف ]
بس كه نگونسار درآئى به سر * گر همه يك مو خوش از آن درگذر
كيسه چو از دست تهى پر شود * زو صدف چشم تو چون در شود
استره كو هست به بند تراش * زود ببينى سر او زير پاش
چيست همانا دلت ار سنگ نيست * جز كه برين جانبت آهنگ نيست
تاريخ يزد ( فارسى ) — صفحة 74
مساهمون: ايرج افشار
ص٧٤