گفتار ششم جنگ با سيمكو
سردار انتصار چون بآرزوى خود كه نايب الايالگى ميبود رسيد با يك چاپكى به كار پرداخت . در همانروزها داستان لكستان رخ داده همگى را افسرده گردانيد .
لكستان بخشى از پيرامونهاى سلماس است كه داراى نه پارچه آبادى مىباشد .
لكستانيان بگردنفرازى و دليرى شناخته ميبودند و سيمكو از تاختن به آنجا خوددارى مينمود ، ولى چنان كه گفتهايم فشار آورده پول ميخواست . چنان كه يك بار پنجهزار تومان طلبيد ، بتازگى هم پانزده هزار فشنگ ميخواست . لكستانيان بتهران و تبريز تلگراف فرستاده دادخواهى مينمودند ، ولى پاسخى نمىشنيدند .
از نيمههاى آذر اسماعيل آقا بسيج تاختن به آنجا ميكرد و بميان كردان آواز انداخته آنانرا بهمدستى ميخواند . لكستانيان چون اين را شنيدند آماده جنگ و ايستادگى شدند ، بدينسان كه از نه آبادى در دو جا كه يكى « سلطان احمد » و ديگرى « قرهقشلاق » بود گرد آمدند كه بجنگ و ايستادگى پردازند ، زنان و فرزندان خود را نيز همراه آوردند . رويهمرفته هشت هزار و هفتصد تن بودند ولى بيش از سيصد و چهل تن افزار جنگ نداشتند . با اين نيروى كمدل بپافشارى و ايستادگى نهادند .
سيمكو گذشته از سپاهيان عثمانى و توپخانه و كسان خود نزديك به چهار هزار تن نيز از كردان را فراهم كرد ، و با آن دستههاى انبوه رو بلكستان آورد . روز آدينه بيست و هفتم آذرماه بود كه اينان بكنار « سلطان احمد » رسيدند و در آنجا جنگ سختى درگرفت . لكستانيان دليرانه جنگيدند ، ولى بيش از دو ساعت پافشارى نتوانستند .
كردان از هرسو بآبادى ريختند و دست بتاراج و كشتار گشادند . بسيارى از مردان كشته