تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 848

مساهمون:

ص٨٤٨
به پا برخاسته ياد كسانى كرد كه « دشمن دموكراسى » هستند ، و بىآنكه نامهاى آنكسان را بگويد دشنامها شمرد و بيمها داد . و پس از اين گفتار نابجا چنين پيشنهاد كرد كه نشست چند آدينه پى هم برپا گردد و سخنرانيهايى « در اطراف مرام مقدس دموكراسى » شود ، و پس از آن باشد كه كميته‌ها برگزيده گردد . چون اين گفتار بپايان رسيد من جاى نشستن نديده ، با دو تن از ياران : ميرزا رضا سلطانزاده و ميرزا على اصغر خان خازن‌زاده به پا برخاستيم . كسان بسيارى نيز برخاستند ، و چون بيرون آمديم در همان كوچه گرد ما را گرفتند و بگله پرداخته چنين گفتند : « تا كى بايد بشكيبيم ؟ ! . آن ياوه‌گوييهاى فيوضات بهرچه بود ؟ ! . . چرا پاسخش را ندهيم ؟ ! . . شما پيش افتيد ما همه با شماييم . » اين را گفته خواستار گرديدند به خانه يكى از ايشان كه نزديك ميبود رويم ، و چون رفتيم من چنين گفتم : « سخنان شما راست است ، اينان به راه ديگرى افتاده‌اند و ميبايد بجلوگيرى كوشيد . شما دكتر را « 1 » كه مرد سالمند و آبرومنديست به پيشوايى برگزينيد ، من نيز با شمايم و آنچه توانم همراهى خواهم كرد » : اين پيشنهاد را پذيرفتند و از اينجا دموكراتها به دو دسته گرديدند . در همان روزها سپهسالار روانه تهران گرديد . وثوق الدوله بنام اينكه « بتهران بياييد تا دربارهء آذربايجان با شما سكالش رود » او را بازخواست ، و جاى او را بسردار معتضد « رئيس قشون » سپرد . يك بدى رفته بدترى جاى او را گرفت . اين سردار معتضد به كارهاى شگفتى مىپرداخت . چنان كه ماهانه سربازها را خورده و از رخت آنان بريده ، و براى پرده‌كشى به اين سياهكاريهاى خود ديندارى از خود نشان ميداد . ملايان را بر سر خود گرد آورده آنچه درخواست آنان بود به كار ميبست . باداره معارف پيام ميداد كه كتابهاى دبستانها را بفرستيد از ديده علما بگذرد . چون در همان روزها محرم فرا رسيد مرد سياه‌درون از سربازان دسته پديد آورد و ببازار فرستاد . بهنگاميكه كردان در ارونق و انزاب و در پيرامون ارومى خونهاى بيچارگان ميريختند و شاهسونان تا نزديكيهاى تبريز تاخت و تاراج ميكردند ، سربازان در درون
هامش
( 1 ) دكتر زين العابدين خان كه در نشست مىبود .