گفتار هشتم برداشتن محمد عليميرزا از پادشاهى
روز آدينه بيستوپنجم تيرماه 1288 ( 27 جمادى الثانى 1327 ) در تهران روز پرجوشى بود . پس از چندين روز جنگ كه گلولههاى توپ بر سر خانهها مىريخت امروز آرامش رخ داده مردم از خانهها بيرون آمده بودند و در اين گوشه و آن گوشه هرچند تنى فراهم ايستاده گفتگو از پيشآمدها مينمودند . در اينميان چنان كه گفتيم دو ساعت از روز گذشته از شميران خبر پناهندگى محمد عليميرزا در سفارت روس رسيد و در همان هنگام از زينهارخواهى لياخوف آگاهى آمد . در اندك زمانى سراسر شهر پر از جوش و جنبش گرديد . آزاديخواهان از شادى تو گويى در پوست نمىگنجيدند .
هواداران محمد على ميرزا و بستگان دربار بتكاپو درآمده هر كسى بچاره كار خود ميكوشيد .
تهران چنين روزى را كمتر ياد داشت . اگر نبود كه در نهان نيرنگهايى ميرفت و دستهاى آلودهاى تكان مىخورد اين روز ميتوانست در سراسر تاريخ ايران بيمانند باشد .
سردار اسعد و سپهسالار بهارستان را نشيمنگاه گرفته و مردم دستهدسته به آنجا ميشتافتند . خيابان سراسر پر از مردم بود . در اينميان يك تماشاى بسيار پربهايى بهره تهرانيان گرديد و آن زبونى و خوارى لياخوف بود كه در ميان آن شوروخروش از بانك شاهى بيرون آمده با امير مجاهد در درشكه نشستند و راه خيابان پيش گرفتند . كجا ميرود اين بدترين دشمن آزادى ؟ . . ببهارستان . آرى ببهارستان . همانجايى كه با توپ ويران ساخته بود . ميرود تا از سران آزادى زينهار خواهد و بر جان خود ايمن گردد و چون بيچاره شده و زبون گرديده از مردم ميترسد كه بر سرش ريزند و خواستار شده امير مجاهد براى بردن او تا بانك شاهنشاهى آمده . اگرچه ايرانيان از مشروطه سودى