سال باز نام پدرش را شنيد و از سرگذشت او آگاه گرديد و از نگاههاى مهرآميز مردم و از دستهايى كه بسرش كشيده ميشد دلشاد گرديد .
يكى از آشنايانم گفت : در گورستان اميرخيز بر سر خاك كشتهاى زنانى ديدم كه نشسته و شمعها افروختهاند ، و دختر بچگانى را ديدم كه رختهاى نيمه نو بتن كرده و در پيرامون مادرشان نشسته و نگاههاى كودكانه به راه دوختهاند . تو گفتيى ميگويند : « ما نيز پدر كشتهايم ! » ميگويد : خوددارى نتوانستم و جلو گريه را رها كردم .
من نيز كه نويسنده كتابم باينجا كه رسيدهام جلو گريه را رها كردهام . ميگريم و نفرين ميفرستم به آن تيرهدلانى كه اينمردان را بكشتن دادند .
بدينسان براى تبريز يكروز تاريخى ديگرى گذشت . از فرداى آن روز در مسجد - ها براى كشتگان ختم گزاردند و در همه شهرهاى آذربايجان پيروى كردند . نقيخان رشيد الملك كه از زمان چيرگى روسيان بجاى صمد خان والى آذربايجان گرديده و در آنچند سال رشته همه كارهاى آذربايجان در دست او بود و يكى از كاركنان بنام روسيان شمرده ميشد در سايه فشار آزاديخواهان ناگزير از كنارهجويى گرديده و شريف الدوله بجاى او « نايب الاياله » شد .
گفتيم بيشتر اينان نوميد نشده و شكست به خود راه نميدادند ، نقى خان با كناره جويى در شهر ماند و تو گويى هيچ بيمى نداشت . ولى مردم بماندن او خشنودى نداده با كسان ديگرى از ناظم العداله و امير السلطنه و سردار فاتح و مترجم الدوله و ديگران كه در زمان صمد خان و نقيخان خود را به آنان بسته و در كارها دستيارى نموده بودند همه را از شهر بيرون راندند . نقيخان آهنگ تهران كرد ولى به آنجا نرسيد و در زنجان با تير يكى از مجاهدان كشته گرديد . ما از چگونگى اين كشتن آگاه نشدهايم و اين مىدانيم كه با دستور كميته ديموكرات تبريز و بگفته جعفر قلى خان سالار كه از آزاديخواهان آذربايجان و اين هنگام در زنجان رئيس شهربانى بود انجام گرفته .
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 684
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٦٨٤