تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
بود جستجو مينمود و بجبران ميكوشيد در اين‌باره نيز نامه‌اى بقونسولگرى نوشته نماينده‌اى خواست كه با بودن او اندازه زيان زاستاو را برآورد نمايند ولى گويا قونسول پاسخى نفرستاد و كار همچنان ناانجام ماند تا در اينهنگام دوباره آن را آغاز نمودند . پيداست كه اندازه زيان بسيار كمتر از آن بود كه رييس راه ميخواست و بهرحال چيزى نبود كه ستار خان بتنهايى پاسخده آن باشد . اينست مردم آن را جز بهانه نمىشماردند و بدگمان ميشدند كه روسيان ستار خان را خواهند گرفت . راستى هم اينست كه روسيان آهنگ گرفتن او را با باقر خان داشتند و ما از راه كتاب آبى آگاهى مىيابيم كه تلگرافها در اين‌باره ميانه پترسبورك و لندن آمدوشد مينموده و ما گفته‌ايم كه روس و انگليس پيدا شدن چنان مردان دلير و جانفشان را ميانه ايرانيان برنتافته و مىكوشيدند آنها را نابود سازند . از آنسوى در اين هنگام كه دشمنان مشروطه پروبال پيدا كرده و خود را بكاركنان روس و انگليس بسته بودند و همچنين آندسته از سردستگان آزاديخواهى كه ما ايشان را « ميوه‌چين » ميخوانيم اينان همگى بدخواه ستار خان و ديگر مجاهدان بودند و نابودى آنان را با دست روسيان از ته دل ميخواستند و اينست دروغهايى در اين زمينه ميان مردم رواج ميدادند و كسى چه‌داند در نهان قونسول و جنرال روسى را به اين كار وانميداشتند . از يكسوى آن پيش‌آمدهاى روز هشتم خرداد و از سوى ديگر كوشش‌هاى بدخواهانه ايندسته دلها را از رهگذر سردار و سالار پر از بيم گردانيد . خود ايشان ترسى نداشتند . بويژه ستار خان كه نمىشناخت ترس چيست و مرگ و زندگى در پيش او يكسان بود و گاهيكه از اين زمينه گفتگو ميشد پاسخهاى خونسردانه ميداد . اين از يادداشتهاى آقاى يكانيست « 1 » كه در همان روزها كه اين گفتگوها در ميان بود يك بامداد من نيز نزد سردار بودم نشسته بوديم و ناگهان آواى زهره شكافى در نزديكى خانه سردار شنيده شد و در زمان دود تيره‌اى آنجا را فراگرفت . ما همگى يقين كرديم روسيان ناآگاه بر سر خانه آمده‌اند و آنجا را بتوپ مىبندند و سراسيمه از جا بر - خاستيم . سردار نيز همان گمان را برد و بىآنكه اندك ترسى به خود راه دهد به چند تن
هامش
( 1 ) آقاى اسماعيل بكائى كه از نزديكان سردار و دبير او بود و كنون را در تهران زيست مىكند .