بود . آزاديخواهان سخت گراميش ميداشتند ولى او هرگز به خود نگرفته همچنان فروتن و پارسا مىزيست .
اين مرد ارجمند روز هشتم خرداد هنگاميكه از برابر خانه بصير السلطنه كه نشيمنگاه سپاه روس بود مىگذشت ناگهان چند تن سالدات گردش گرفتند و دستگيرش كردند و چنان كه سپس دانسته شد از آنجا بلشكرگاه بيرون شهر فرستادند و از آنجا بر يك ارابه سالداتى نشانده روانه قفقاز نمودند و ديگر كسى را آگاهى ازو نشد . دستاويز اين كار آن را گفتند كه حاجى شيخ على اصغر نخست از مردم قفقاز بوده با اينكه او از ساليان دراز در تبريز نشيمن داشت . وانگاه سزاى قفقازى بودن مرگ نيست . اگر راستى را بخواهيم گناه او آن كوششهاى مردانه بود كه در راه پيشرفت كار ايران كرده بوده . بايستى اين گونه مردان غيرتمند در ايران نباشند .
اما داستان يوسف چنان كه آوردهايم اينمرد در هكماوار سردسته تفنگچيان بود و در آن هنگام شوريدگى شهر فرصت يافته سياهكاريهايى ميكرد . چنان كه در روز پرغوغاى چهاردهم اسفند كه برادرش در جنگ كشته گرديد پس از پايان جنگ مادر عباس را كه دشمن ديرين او و اين زمان در ميان دولتيان بود گرفتار كرد و دانسته نشد پيرهزن بيچاره را بكجا برد . نيز كسان ديگرى را دستگير كرده بند نمود .
تا پايان شورش تبريز او همچنان چيره و دستش بر آزار مردم باز بود . سپس كه روسيان بتبريز آمدند و مجاهدان از بزرگ تا كوچك بخاموشى و آرامى گراييدند و سخت مىپاييدند كه دستاويزى بدست ندهند او در اين هنگام در آن گوشه دور بيباكانه بهر كارى مىپرداخت .
در آن محله لوطى ديگرى نايب حسين نام داشت . اينمرد در آغاز جوانى عموى خود را كشته و پس از آن خود را بدربار وليعهد ( محمد عليميرزا ) انداخته و در آنجا ميان فراشان عنوان نايبى يافته بود و سالها بدينسان زيست ميكرد . پس از آغاز مشروطه و از ميان برخاستن دربار وليعهد او نيز بيكار شده در خانه مىنشست و اگرچه در نهان بدخواه مشروطه بود در بيرون بكارى برنمىخاست . بلكه در آن روزهاى سختى بيك كار بسيار دليرانهاى بسود مشروطهخواهان برخاست . و آن اينكه در روز
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 43
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٤٣