آمدند و خواستشان اين بود كه بما زينهار دهند و از آنجا بيرون آورند . سركرده روسى پيش آمد شب گذشته و آن بيباكى و جوانمردى عزت و همراهانش را ياد ميكرد و ارجشناسى مينمود و گفت : روانيست چنين مردان كارآمدى بيهوده خود را بكشتن دهند . بياييد خود را بما سپاريد و من بنام دولت خود بشما زينهار مىدهم . پيداست كه ما گفته او را نپذيرفتيم و آنان از راهى كه آمده بودند بازگشتند و ما سه روز ديگر در آن تنگنا ميبوديم ولى چون روزبروز از نيرومان ميكاست ناچار بوديم انديشه چاره كنيم اين ديه ديزه در پهلوى كوهى نهاده كه يكسو دريا و يكسو نيز ديه بالانيش است . اين بالانيش از آن ايرانست ولى عثمانيان به آنجا سپاه آورده و نشيمنگا ، ساخته بودند . ما ناگزير شديم كه از ميان كردان و روسيان گذشته خود را به آن كوه رسانيم ، و پس از آنكه سيزده روز در تنگنا مانده بوديم شبانه بسيج بيرون رفتن كرديم . اسبهاى ما از گرسنگى يكايك مرده و لاشههاشان كاروانسرا را پر كرده بود . من جنگيان را به دو دسته كردم يكدسته را گفتم جلو افتند و جنگكنان راه باز كنند و رو بسوى كوه پيش روند و يك دسته را همراه خود براى پاسدارى پشت سر نگه داشتم . به كسانى كه چندان جنگى نبودند دستور دادم زخميان و بيماران را برداشته در ميانه روانه شوند .
بدينسان از كاروانسرا بيرون آمده راه برگرفتيم و چون تاريكى شب در ميان بود و كردان و روسان چشمشان از ما ترسيده و كمتر دليرى بجنگ روبرو ميكردند به آسانى توانستيم راه براى خود باز كنيم ولى چون كوه را بالا ميرفتيم دچار سختى بوديم ، زيرا بيشتر همراهان بيتاب مىبودند و بردن بيماران و زخميان سختى داشت . با اينهمه خود را تا بالاى كوه رسانيديم و چون در اينميان جنگ نيز پيش مىدفت و آواز تفنگ پياپى در كوهها و درهها مىپيچيد عثمانيان آگاه شده آنان نيز از بالانيش بيرون آمده بودند و چون اينهنگام روز رسيده و هوا روشن گرديده بود ديديم سركردهاى از ايشان خود را بما رسانيد و از زبان بحرى بيك بيگباشى كه فرمانده بالانيش مىبود پيام آورد كه جنگ را رها كرده خود را بايشان سپاريم . من با آنكه در خوى با عثمانيان جنگ كرده و از پناهيدن بايشان سخت گريزان ميبودم ناگزير شدم پيشنهاد او را پذيرفتم و در زمان عثمانيان خود را بما رسانيدند و ياورى كرده همگى را تا بالانيش
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 451
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٤٥١