روسيان را ناآسوده مىساختند تا دوباره عثمانيان فهميده آنانرا به دو دسته كردند .
يكدسته را با ميرزا نور اللّه خان باستانبول فرستادند و يكدسته را با بخشعليخان و رجعبليخان به بتليس برده در آنجا بند نمودند . آندسته كه باستانبول رفتند داستانشان را با ديگر كوچندگان در جاى خود خواهيم سرود . ولى سرگذشت گردانه بخشعلى - خان را تا بپايان در اينجا مىآوريم . اين جوان از كسانيست كه بايد تاريخ آزادى نام آنان را فراموش نكند و همواره ايران بداشتن چنان جوانان گردى بنازد .
چنان كه گفتيم عثمانيان او را با چند تن به بتليس فرستادند . پس از چندى او همراه رجبعلى خان گريخته به خاك ايران بازگشتند و در يكان بزندگى پرداختند .
بدينسان كه هرچندگاه يك بار خود را بروسيان زده كسانى را از آنان ميكشتند و خود را بيرون مىانداختند . با آنكه يكان نزديك بجلفاست و روسيان در اين پيرامونها بسيار مىبودند و ايستگاهها بنياد نهاده بودند باينان دست نمىيافتند . كمكم نام بخشعلى خان بر زبانها افتاد و روسيان از نام او ميترسيدند ، دليرىهاى اينجوان بسيار است ولى ما چون از دور شنيدهايم به اين اندازه بس مىكنيم . بدينسان بخشعلى خان خود را نگه ميداشت تا جنگ جهانگير اروپا برخاست و دامنهء آن بايران نيز كشيده و در سال 1293 عثمانيان از راه خوى و سلماس لشگر بايران آوردند و بسيارى از كوچندگان از ميرزا نور اللّه خان و ديگران با ايشان ميبودند . بخشعلى خان نيز باينان پيوست و در جنگها همچنان دليرى مينمود و در همهجا پيشرو او بود . ليكن در اين لشگركشى عثمانيان فيروز نيامدند و روسيان كه پس نشسته بودند دوباره سپاه از قفقاز خواسته و نيرومند گرديده عثمانيان را پس نشاندند ( چنان كه ما اين پيشآمدها را در جاى خود خواهيم نگاشت ) . بخشعليخان همچنان در خاك ايران ماند و با روسيان از در دشمنى درآمد ، و چون اسماعيل آقا سمتقو سرايل شكاك نيز بعثمانيان پيوسته و همراه ايشان با روسيان جنگيده بود بخشعلى خان با اين آشنايى او را دوست خود مىپنداشت و يكشب در چهريق به خانه او فرود آمد . اسماعيل آقا در پذيرايى و مهربانى درآمد ولى نيمهشب او را در رختخواب گرفته و دست بست و فردا بروسيان سپرد و بدينسان با ايشان در دوستى و هوادارى كوفته براى خود و كسانش زينهار ستد . روسيان
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 454
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٤٥٤