من ايستادگى كردم گفت باكى نيست در پايين ده كاروانسرايى هست مىرويم همگى آنجا باشيد ، بدينسان ما را به كاروانسرا آورد . چون فرود آمديم و اندكى آسوديم و عبد اللّه بيك و گروهى از كردان نيز بر گرداگرد ما ميبودند هرچه چشم داشتيم ناهار 40 - شادروان حاجى شيخ على اصغر
نياوردند . عبد اللّه بيك پياپى كس فرستاده پيام مىداد كه ناهار را بياوريد سپس خود او برخاسته رفت و ما يكساعت ديگر چشمبراه داشتيم و ناهار نياوردند . بهمراهان گفتم سوار شويد راه افتيم و چون سوار شديم و بدر كاروانسرا نزديك گرديديم و
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 448
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٤٤٨