شب را هردو سو پاس مىداشتيم و چون فردا شد باز جنگ آغاز گرديد و تا شب پيش ميرفت . شب دوم نيز بدانسان گذشت . عبد اللّه بيك كه ما را در اينجا نگه داشت بارومى آگاهى فرستاده و توپ و سپاه خواسته بوده . روز سوم چند تن از سركردگان ارومى از سردار و مفخم الدوله و حشمت ديوان و سرتيپ عليخان با توپ و سواره و پياده رسيدند و كار جنگ بالا گرفت . اينان از هر سو گرد كاروانسر را گرفته و دهان توپ را نيز سوى ما گردانيدند ولى كمتر ميتوانستند گامى پيش گزارند . مجاهدان كه ورزيدهء اين گونه جنگ ميبودند كسى را بنزديك راه نمىدادند . توپ نيز بديوارهاى كلفت كاروانسرا برميخورد و آن را سوراخ كرده ميگذشت . دو روز ديگر بدينسان گذشت و روز پنجم يك سركرده روسى با دسته خود رسيد و ايشان نيز بجنگ بر - خاستند . ولى هيچكارى انجام ندادند . سركرده روسى كه يك كولنلى ميبود اميد مى - داشت كه ما از گرسنگى بستوه آمده خود زينهار خواهيم خواست و اين اميد او چندان بى جا نبود ، زيرا ما در اينروزها از رهگذر خوراك بفشار سختى افتاده بوديم و بسيارى از همراهان از بدى خوراك بيمار شده بودند . روزهاى آخر آب نيز ناياب گرديد ، زيرا آبى را كه از ميان كاروانسرا ميگذشت برگردانيده بودند و ما آنچه آب در آنجا بود خورده بوديم . روز نهم در آمدنمان بكاروانسرا بود كه ديگر هيچ آب نمىداشتيم و تشنگى همه را بيتاب ميساخت . همان روز چون شب فرارسيد من گفتم نهانى ديوار را شكافند و بر آن بودم كه خودم با دو سه تن بيرون رفته و ناگهان بر سر كردان و ديگران تاخته و ايشانرا از سر راه آب دور گردانم . ولى مجاهدان برفتن من خرسندى ندادند و عزت نام نوكرى كه ميداشتم و بسيار دلير و كارى ميبود با چند تن ديگر همچون او به گردن گرفتند كه آن كار را انجام دهند و از رخنه ديوار بيرون رفته و ناگهان با ده تير بر سر كردان و روسان تاختند و آنان را از كنار جوى دور راندند . من بالاى برج ايستاده نگران ميبودم و ديدم آواز عزت بلند شد كه دشمنان را دور رانديم و بياييد آب برداريد . دستور دادم كسانى ظرفها را بردند و از آب پر كردند و بازگشتند .
بدينسان چاره تشنگى كرديم . ولى گرسنگى و بيمارى همراهان را بيتاب ميساخت .
فرداى آن روز سركرده روسى با مفخم الدوله و ديگران زينهار گرفته بدرون كاروانسرا
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 450
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٤٥٠