مىخواستيم بيرون آييم ناگهان از روبرو شليكى كردند كه يكى از ما ( خواهرزاده رجب سرابى كه جوان نيكى بود ) افتاده به خون غلطيد و سه تن ( يكى على آقا نام ) نيز سخت زخمى گرديدند . ما چون اين را ديديم بدرون كاروانسرا بازگشته بنگهدارى خود پرداختيم . در زمان دستور دادم كردانى را كه در كاروانسرا ميبودند دستگير كردند .
سپس بر آن شديم كه در كاروانسرا را ببنديم و چون مىدانستيم هركس از ما پيش رود خواهند زد يكى از كردان را فرستاديم . ولى او همين كه بدر نزديك شد خود را بيرون انداخته بگريخت . دومى نيز همان كار را كرد . سومى را فرستاده بيمش داديم كه اگر خواست بگريزد از پشت سر با گلوله زنيم و او ناگزير شد درها را بست و ما سنگپشت آن ريخته استوار گردانيديم . كاروانسرا ديوارهاى كلفتى مىداشت و جاى بس استوارى بود و چهار برج در گوشههاى خود مىداشت كه آنها را سنگر گرفته بجنگ برخاستيم . كردان نيز برجهاى ديگر آبادى و بلنديها را گرفته بودند .
در آنميان كه جنگ ميرفت من بانديشه خوراك افتادم و چون گرديديم در كاروانسرا چند خيك پر از روغن يافتيم . « 1 » يك قهوهخانه و دكان كوچكى نيز در آنجا بود كه دارندگانشان گريخته بودند از آنها نيز اندكى قند و چاى و دانگيها بدست آمد و چون يكى از اسبهاى بزرگ روسى كه در تبريز از روسيان گرفته بوديم در اين شليك تير خورده و افتاده بود گفتم پوست آن را بكنند و از گوشتش با روغن خوراك سازند .
بدينسان تا غروب آفتاب ايستاديم كه هم خود را نگه داشتيم و هم بچاره گرسنگى پرداختيم . شب جنگ فرونشست و حاجى بابا خان تدبيرى به كار برده از ديه نانى گرفت .
بدينسان كه كردان را كه دستگير ما بودند واداشت از كسان خودشان نان خواستند و آنان نانهايى از بالاى ديوار بدرون انداختند و اين تدبير چند روز در ميان ميبود تا عبد اللّه بيك فهميده جلوگيرى كرد .
هامش
( 1 ) اين روغنها داستانى دارد و آن اينكه بازرگانى در ارومى از هواداران محمد عليميرزا و از بدخواهان مشروطه بود و هنگامى كه تبريز با محمد عليميرزا مىجنگيد هرزمان كه پيشرفتى از سوى محمد عليميرزا رخ دادى و آگاهى با رومى رسيدى او شاديها مىنمودى و مردم را بر سر خود گرد مىآورده و در پشت سر آزاديخواهان بدزبانى ميكردى اين روغنها از آن او بوده كه برايش مىبردهاند و بدينسان بهره آزاديخواهان گرديد ، و چنان كه گفته مىشود چندبار برنج نيز بوده . ولى آقاى نيسارى تنها روغن را گفته است .