تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
برخاست و دستور شام داد و ما نيز تفنگ و سنگينى از خود دور كرده آسوده نشستيم . در اين ميان ناگهان صدر الاسلام به آنجا درآمد و چون اندكى گذشت حاجى ناظم نزد من آمده گفت : خواهش ميكنم همين كه شام خورديد روانه شويد . دانسته شد صدر - الاسلام پيش‌آمدهاى سلماس و رنجش اجلال الملك را از من به او بازگفته و او ميترسد مبادا روسيان يا سواران اجلال الملك از دنبال ما آيند و بر ديه و مردم آنجا گزند رسانند ، و اينست ميخواهد ما را هرچه زودتر روانه نمايد . اگرچه ما همگى فرسوده و در آن تاريكى و برف و كولاك بس دشوار بود كه از گردنه بگذريم با اينهمه چون شام خورديم دوباره آماده شده راه افتاديم ، و چون بقوشچى رسيديم روسيان در آنجا ميبودند و در تاريكى شب بجلوگيرى كوشيدند . ما نيز بجنگ ايستاديم ولى چون تاريكى بود زود جدا گرديده راه افتاديم و براى اينكه بار ديگر با روسيان روبرو نياييم از شاهراه دورى جسته بكنار دريا برگشتيم . فردا روز بآباديى در كنار دريا رسيديم كه اجلال خلوت نامى از آشنايان ديرين من در آنجا بود و به خانه او فرود آمديم ، و او با آنكه از درباريان محمد عليميرزا و از بدخواهان مشروطه ميبود از پذيرايى و مهربانى بازنايستاد و ناهار شايانى آورد و شب نيز ما را نگه داشت كه از رنج راه آسوديم . فردا چون از آنجا روانه شديم و چند ساعتى راه رفتيم و بديه ديزه نزديك شديم ناگهان از دور سوارانى پيدا شدند و چون بنزديك رسيدند ديديم عبد اللّه بيك رئيس ايل هركى است كه چون بما رسيد از اسب پياده گرديد و نزديك آمده سلام داد و دست مرا بوسيد و چنين گفت كه ديزه از آن اوست و چون آمدن ما را شنيده به پيشواز آمده تا ما را به خانه خود برد و ناهار در آنجا بخوريم . ما از اين رفتار او بدگمان شديم و برخى همراهان به زبان آمدند ولى چون ديزه در سر راهمان بود خواهش او را پذيرفته روانه شديم و چون بديه رسيديم ديديم تفنگچيان فراوانى بهرسو پديداراند و اين بر بدگمانى ما افزود و سپس ديديم عبد اللّه بيك مىخواهد مرا با چند كس در خانه خود كه جايگاه استوار و دزمانندى بود فرود آورده و ديگران هرچند تن را بجاى ديگرى فرستد . من اينرا نپذيرفتم و گفتم ما بايد همگى در يك جا باشيم چون
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 447 | احمد كسروى تبريزى