بنوشتهاى كه با مهر ضياء الدوله و ديگران گرفته بود و با خود ميداشت ارج ميگزاشت .
اين همان نوشتهايست كه گفتم شادروان ضياء الدوله بيم مىداشت بدست روسيان افتاده باشد كه آن را دستاويزى براى بردن آذربايجان گيرند و بر خود او نيز نبخشايند ، و گفتيم كه يكى از انگيزههاى خود كشيش همين بيم گرديد . اين شگفت كه امير حشمت كه به آن نوشته معناى ديگرى مىداد و ارج مينهاد نگهدارى آن را بآقاى بلورى واگزاشت و چون در كهنه شهر دو دسته از هم جدا گرديدند فراموش كرده آن را باز - نستد و آقاى بلورى چون به خاك عثمانى رسيد آن را پاره كرده دور انداخت . خود او چنين مىگويد : با خود انديشيده ديدم از آن ما را سودى نخواهد بود و بلكه بيم ميرود كه بدست روسيان افتد و مايه زيان باشد و چون امير حشمت نيز نبود بهتر ديدم آن را پاره كرده دور اندازم . اينست داستان آن نوشته و از اينجا پيداست كه هنگاميكه ضياء الدوله خودكشى كرد اين نوشته از ميان رفته بوده و او بيم بى جا ميكرده است .
بارى امير حشمت و يارانش در كهنه شهر مىبودند كه آقايان بلورى و ديگران به آهنگ چهريق راه افتادند و پس از رفتن ايشان و نزديك به نيمروز بود كه اينان نيز روانه گرديدند ، و چون ما سرگذشت را از آقاى امير حشمت پرسيدهايم كوتاه شدهء آن را از زبان خود او مينگاريم . ميگويد :
شماره ما تا چهل و پنج تن ميرسيد كه تنها پانزده تن كمابيش مردان جنگى ورزيدهاى مىبودند و از ديگران چندان كارى برنيامدى ، و چون از كهنه شهر روانه شديم در جلومان در خان تختى كه آبادى بر سر راه است روسيان ايستگاه مى - داشتند . اين بود ما در راه درنگ كرديم و شب به آنجا رسيديم و چون خواستيم در تاريكى بگذريم روسيان فهميدند و بشليك پرداختند ولى ما پروا نكرده بگذشتيم . شب را بگردنه قوشچى رسيده و چون برف و كولاك سختى درگرفته بود بآباديى در آنجا روآورديم و حاجى ناظم نامى از مردم آنجا كه از مجاهدان بشمار ميرفت و در جنگهاى خوى با من بوده و آشنايى نزديك مىداشت به خانه او فرودآمديم . حاجى ناظم بپذيرايى
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 446
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٤٤٦