نگفتند . مظهر افندى كه يكى از سرشناسان آنجا و مردى دودماندار و توانگرى بود بميزبانى برخاست و آنچه شرط مهماننوازى بود دريغ نگفت . او را عمويى يا پدرى بود كه مردى دانا و جهانديدهاى بود و بر پيشآمد ايران و چيرگى روسيان اندوه مىخورد .
آقاى امير خيزى ميگويد : چون ما را ديد اين شعر فارسى را خواند :
رو به ترك آوردن ايرانيان بيوجه نيست * روزگار آيينه را محتاج خاكستر كند
تو گويى مرد جهان ديده آينده را با چشم مىديد كه مىگفت : شما شكست خورديد و بما رو آورديد . اگر ما شكست خورديم بكه رو خواهيم آورد ؟ ! . اين مى - گفت و بانديشه اندوهگين فرومىرفت و تو گويى مىدانست كه جنگ جهانگير در پيش است و سه سال نخواهد گذشت كه سپاهيان دژخوى روس به آنجا دست يافته همه خاندان ايشان را از خرد و بزرگ كشتار خواهند كرد .
دسته دوما و فداييان كه با اينان مىبودند در همهجا ارمنيان به آنان پذيرايى نيكى نمودند . در باشقلعه نيز آنچه پذيرايى و ميزبانى بود از همكيشان خود دريغ نگفتند . گذشته از پيوستگى و مهربانى كه همه ارمنيان شناسا و ناشناسا بيك ديگر مىنمايند چون خود دوما مرد بنامى مىبود و پيش ارمنيان جايگاه ديگرى مىداشت در همهجا ارمنيان بر سر او گرد مىآمدند و پذيرايى بسيار مينمودند .
مرزداران عثمانى رسيدن پناهندگان را باستانبول آگاهى داده و چشم به راه رسيدن دستور دولت مىبودند . تا آن برسد اينان در باشقلعه درنگ كردند ، و در اينجا بود كه از استانبول تلگراف رسيد و آگاهى از پيشآمد روز عاشورا در تبريز و دار زدن ثقة الاسلام و هفت تن ديگر را رسانيد . از اين آگاهى همگى سخت افسردند و در اين هنگام بود كه اندازه دشمنى روسيان را با آزاديخواهان ايران دريافته نيك دانستند كه اگر در تبريز مانده بودندى همگى ايشان نيز بسردار رفتندى . نيز دانستند كه كسانى كه از مجاهدان و آزاديخواهان در تبريز ماندند و بيرون نيامدند كمتر يكى زنده خواهد ماند و سخت نگران گرديدند . بدتر از همه حال حاجى خان پسر على مسيو بود كه تلگراف استانبول به دار رفتن دو برادر بيگناه او را آگاهى مىداد