و مجاهدان را از هرسو بر سر خود گرد آورند و دوباره با روسيان بجنگ برخيزند و اين انديشه چندان دور نمىنمود ، زيرا گذشته از اينكه خود اينان چند صد تن مردان جنگآزموده و دليرى مىبودند و در سلماس نيز آزاديخواهان بايشان پيوسته بودند سيد كاظم يكانى بخوى رفت و يكانيان را از آقا ميرزا نور اللّه خان و قوچعليخان و بخشعليخان و ديگران تا پانصد تن بسلماس آورد . اينان همگى مردان جنگ ديده و جانفشانى بودند و اگر پشتيبانى از دولت ديدندى و يا يك سرپرست كاردانى داشتندى راستى را به كارهاى بس بزرگى برخاستندى . آنكه دست و پاى اينان را مىبست دورنگى سررشتهداران و روى سردى بود كه هميشه باينان نشان مىدادند . امير حشمت خواست با اجلال الملك گفتگو شود و اگر او همراهى نمايد همگى با رومى روند و آنجا را كانونى سازند و بار ديگر با روسيان بجنگند و چون ميرزا آقا مدير ناله ملت با اجلال الملك دوستى مىداشت او را با آقاى امير خيزى به تلگرافخانه فرستادند كه اجلال الملك را بپاى سيم خواسته با او گفتگو نمايند . پيداست كه اجلال الملك آن را نپذيرفتى و در پاسخ تلگراف آمدن صمد خان را به تبريز و چيرگى روسيان را در آنجا و ديگر جاها آگاهى داد « 1 » و هزار ريال پول براى ميرزا آقا فرستاده سخت سپرد كه هرچه زودتر از خاك ايران بيرون روند . سپس گويا خود امير حشمت تلگرافى به او فرستاد و او پاسخ داد و در ميانه سخنان بس تندى بهم گفتند . روزها بدينسان ميگذشت و آزاديخواهان در كار خود فرومانده نميدانستند چكنند و از آنسوى سلماسيان پيشآمدهاى تبريز را شنيده سخت بيم ميكردند كه مبادا روسيان بر سر مجاهدان آيند و با سلماس آن كنند كه با تبريز كردند و اگرچه از پذيرايى نمىكاستند ولى در درون سخت بيمناك ميبودند . در اينميان بار ديگر تلگرافى از اجلال - الملك رسيد كه آگاهى ميداد كه چهار هزار تن سالدات و قزاق با توپخانه از خوى بآهنگ سلماس بيرون آمدهاند . كسانى مىپندارند او اين تلگراف را به خواهش مردم سلماس فرستاد كه مجاهدان از آنجا بيرون روند . هرچه هست پس از شش روز ماندن از سلماس بيرون آمدند و در كهنه شهر گرد آمده بار ديگر درباره رفتن به خاك عثمانى
هامش
( 1 ) گويا پيشآمد روز عاشورا و دار زدن ثقة الاسلام و ديگران ندانسته بوده كه آن را گاهى نداد .