مىآمدند . بدينسان جنازه را باشكوه بلند ساختيم و بآهنگ بارگاه سيد حمزه روانه گرديديم و آن را به آنجا رسانيديم كه شسته و كفن كرده زير خاك سپردند .
اين بود داستان دلسوز خودكشى ضياء الدوله . اينمردان كه بدينسان درمى - گذشتند اگرچه در آشكار بزم سوگوارى براى ايشان برپا نميشد ليكن در نهان در هزارها خانهها سوگوارى برايشان ميكردند . اينمرد نيز چون درگذشت هزاران كسان برو گريستند و شايد دلهاى بدخواهان و دشمنان نيز برو سوخت .
من آن روز را از خانه بيرون نيامده بودم و از پيشآمد آگاهى نيافتم ولى شب چهارشنبه كه در انجمنى را شنيدم اگرچه در آنجا خوددارى نشانداده چيزى نگفتم ، ولى چون به خانه بازگشتم تا نيمشب نخوابيدم و همه ياد او و غيرتش را كردم و آه از دل كشيدم .
از تاريخچه زندگانى اين نيكمرد آنچه دانستهايم و در اينجا مىبايد بنگاريم اينست كه پيش از جنبش مشروطه او يكى از سركردگان قزاقخانه و در آنجا پايگاه اميرتومانى داشته است ، ولى چون جنبش مشروطهخواهى پيش آمد و از آنسوى لياخف رئيس قزاقخانه گرديد و در نتيجه پيشآمدهايى چندتنى از سركردگان قزاقخانه كناره جستند يكى از آنان اين شاهزاده بود كه از آنجا بريده بآزاديخواهان پيوست و اين بود در مجلس يكم يكى از نمايندگان گرديد و سپس بدستيارى وزارت جنگ رسيد ، و چون محمد عليميرزا مشروطه را برانداخت او در تهران بگوشهاى خزيده بود تا دوباره آزاديخواهان بتهران آمدند و آنجا را بگشادند او نيز بار ديگر در كار بود تا بآذربايجان آمد و كارها و داستان او را در آذربايجان در پيشرفت تاريخ يكايك آوردهايم .
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 393
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٩٣