تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
از روزيكه بكونسولگرى پناهيد رو بسوى تهران برگردانيده رهايى خود را از آنجا خواست و بارها تلگراف فرستاد . ليكن ما ميدانيم دولت در آنهنگام توانايى رهانيدن او را نميداشت و اين بود هر بار بنويد چند روز ديگر بسنده ميكرد . در اين ميان چنان كه گفتيم داستان گفتگوهاى سفير ايران و هواداران ايرانى در لندن پيش ميرفت و آن نگارش‌ها در روزنامه‌ها رخ ميداد و چون خبرنگار رويتر و كونسول تبريز داستان كشتار زن و بچه را كه شاهزاده آگهى داده بود دروغ نشاندادند و زبان هواداران ايران كوتاه شد خود دولت ايران نيز به گمان افتاده تلگرافى بشاهزاده فرستاد كه مى - گويند داستان كشتار گزافه‌آميز بوده و دستور داد كه جستجوى ديگرى كرده و گزارش جنگ و كشتار را بهتر و راستر آگهى دهد . شاهزاده پاسخ فرستاد كه من آنچه شنيده بودم آگهى دادم و كنون را چون نمىتوانم از كونسولخانه بيرون روم كارى از من در اين‌باره برنيايد . او نيز پيشنهاد برپا ساختن كمسيونى را كرد . گويا در آخرهاى ديماه بود كه روسيان خودشان يكسره با شاهزاده بگفتگو پرداختند و وزير مختار روس ( گويا بميانجيگرى كونسول انگليس ) ازو بازخواست كرد كه چرا آگهى داده سالداتها مردم بيگناه را كشتار كردند با آنكه چنين كارى رخ نداده بوده ؟ ! . . شاهزاده پاسخى نيز به او داد . ليكن روسيان دست برنداشتند و دوباره بازخواست كردند كه آيا شاهزاده دستور جنگ به مجاهدان داده و آيا نوشته بدست ايشان سپرده يا نه ؟ . . اين پرسش بود كه ميدان زندگى را بر مرد غيرتمند تنگ ساخت و او را به خود - كشى واداشت ، گويا مىپنداشته كه آن نوشته بدست روسيان افتاده و مىترسيده كه آن را دستاويز گيرند كه هم آذربايجان را براى هميشگى در دست دارند و هم او را زنده نگزارند . از شگفتىهاست كه صمد خان با آن بدنهادى و خونخوارى با شاهزاده مهربانى مينموده و گاهى يكى از كسان خود را به نزد او مىفرستاده و حالش را مىپرسيده ، همانكس كه اكنون در تهرانست چنين ميگويد : واپسين‌بار كه بنزد او رفتم سخت