آشفته و اندوهناكش ديدم ، چون پرسيدم مگر چه رخ داده چگونگى را بازگفت .
پرسيدم : مگر اين پرسش چه سختى دارد ؟ ! . . گفت : من اگر بگويم : دستور جنگ ندادم دروغ خواهد بود و اگر بگويم دادم چون نماينده رسمى دولت ميبودم روسيان آن را دستاويز گرفته آذربايجان را مىبرند و من چون كاغذ مهر كردهام آن را دستاويز ساخته مرا زنده نگزارند .
ميگويد : من دلداريها دادم ليكن پيدا بود كه كارگر نيفتاد و چون زمانى نزد او بودم برخاسته بازگشتم .
در كتاب آبى درباره نگهدارى او در كونسولخانه و يا بيرون فرستادنش بيشتر از آنچه آورديم نيست ، ليكن چنين پيداست كه انگليسيان به بيرون رفتن او خرسندى داده بودند و از اينراه بوده كه شاهزاده بر جان خويش نيز ايمنى نمى - داشته است .
اما چگونگى خودكشى : شاهزاده چون بكونسولگرى رفت دو تپانچه جيبى كوچك همراه خود داشته ، كونسول آنها را گرفته با فشنگهايش باطاق خود برده ولى پاره فشنگهاى آنها در جامهدان شاهزاده بازمانده كه كونسول آنها را نديده و اينهنگام كه شاهزاده آهنگ خودكشى كرده نامهاى بكونسول نوشته بدينسان كه چون حاج شجاع الدوله با من مهربانى نموده و چندبار براى پرسيدن حالم فرستاده در اينهنگام كه ميخواهم بتهران بروم بهتر است نامهاى بنام سپاسگزارى بايشان بنويسم و ميخواهم آن دو تپانچه را هم بايشان ارمغان سازم شما آنها را بدهيد بياورند نزد من . قونسول چون گمان ديگرى نمىبرده اين سخن را باور كرده ، با اينهمه تپانچه - ها را داده و فشنگها را نگهداشته .
شبانه شاهزاده تا ديرى از شب بيدار مىبوده و نامه مينوشته و چون آنها را بپايان رسانيده فشنگى از جامهدان بيرون آورده و بيكى از تپانچهها انداخته و در حالى كه رو بسوى قبله دراز كشيده بوده تپانچه را به پهلوى خود گزارده و تهى كرده و بدرود زندگى گفته است .
كونسول گزارش را بتهران چنين آگاهى داده :
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 391
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٩١