تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
« چون امروز ضياء الدوله بساعت هر روزه بيرون نيامد من باطاق او رفتم استونس و يكى از نوكرها نيز همراه بودند . او را ديدم مرده و به روى سينه خود به زمين افتاده و يكسوى دلش را گلوله زخمى ساخته . رختها همه در برش و دكمه‌هاى پيراهن و نيم‌تنه‌اش باز مىبود . افزار اطاق همه بجاى خود بود . از هر راهى پيدا بود كه او خودكشى كرده . من پى دكتر فرستاده‌ام و نماينده كارگزار را هم باينجا خوانده‌ام كه در رسيدگى او نيز باشد . شاهزاده چند كاغذ نوشته آنكه بنام من است به هنگام گفتگو باز كرده خواهم خواند » آن فرستاده صمد خان كه يادش كرديم چنين ميگويد : هنگام نيمروز بر سر سفره صمد خان بوديم كه آگهى دادند از كونسولگرى تلفون كرده ميگويند ضياء - الدوله خود را كشته است . ميگويد : صمد خان در اينجا نيز مرا برگزيد و بنام نمايندگى از سوى خود فرستاد و چند كسى نيز همراه گردانيد ، ما چون رفتيم نماينده كارگزارى و كسان ديگرى نيز آمده بودند . چون در اطاق را باز كردند ديديم شاهزاده بر روى زمين خوابيده و بر روى ميز چهار كاغذ ديديم . يكى از آنها را بنام سرپرست پسرش در پترسبورگ نوشته كه به تلگراف فرستاده شود . چون پسرش در پترسبورگ درس ميخواند به سرپرست او نوشته بود : من ناگزير شده خود را كشتم و چون اين را در روزنامها خواهند نوشت شما پسرم را پيش از آن از چگونگى آگاه گردانيده دلدارى دهيد . ديگرى بنام پدرش جهانسوز ميرزا بود كه در تهران مىزيست . به او نيز داستانرا آگاهى داده و بدرود گفته بود . سومى را بنام همسرش نوشته و چون سر پاكت را لاك كرده بود آن را نتوانستيم خواند . چهارمى بنام حاج صمد خان بود به او نيز سپاس گزارده و خواهش كرده بود كشته او را خوار ندارند و پاسدارانه به خاك سپارند . مىگويد : چون خواستند او را از روى زمين بلند كنند ترسيدند دوباره خون از زخمش بيرون آيد ، اين بود پنبه به روى آن گزارده استوار بستند و سپس از روى زمين بلند كردند . گذشته از ما كاركنان كارگزارى بودند . كونسول نيز چهار سپاهى هندى همراه ساخت كه دو تن با بيرقها در دست جلو افتادند و دو تن ديگر از دنبال