گفتار هفتم خودكشى شاهزاده امان اللّه ميرزا
در اينجا كه ميخواهيم داستان خودكشى شاهزاده امان اللّه ميرزا را بنگاريم بايد انگيزه آن را نيز ياد كنيم و در اينميان ميدان خواهيم داشت كه بسخنان ديگرى - هم پردازيم .
چنان كه گفتهايم شاهزاده در تبريز جانشين والى بود و عنوان سرپرستى داشت ، و چون مرد غيرتمندى بود از روز نخست با آزادىخواهان گرم گرفت و با همگى پاكدلانه رفتار كرد . آزاديخواهان نيز او را دوست داشتند و از خود دانستند ، و چون روز بيستونهم آذر روسيان به كار برخاستند و بدانسان چيرگى نمودند شاهزاده همچون يكى از مردم تبريز پا پيش گزاشت و خود را كنار نگرفت . نخست با روسيان از در گفتگو درآمده كارگزار را نزد كونسول روس فرستاد و نامه نوشت ، و چون ديد روسيان انديشه ديگرى را دنبال ميكنند جلو مجاهدان را بازگزاشت كه بجنگ برخيزند و چون امير حشمت نوشته ميخواست از دادن آن نيز بازنايستاد .
اينها همه از راه غيرت بود ، اگر در آن روزها بجاى اين نيكمرد يك والى ترسو بودى و يا او رو بسوى روسيان داشتى جلو مجاهدان را گرفتى و دستور جنگ ندادى و نتيجه آن شدى كه روسيان بىآنكه جنگى كنند شهر را بدست گرفتندى و آزادى - خواهان همگى بىآنكه دليرى از خود نموده جانفشانى نشان داده باشند بچنگ ايشان افتادندى كه اين خود ننگ بزرگى بودى .
سپس نيز چون روسيان با آنكه پيشدستى را ايشان كرده بودند در تهران از در نيرنگ درآمده چنين وامينمودند كه پيشدستى را مجاهدان كردهاند و ايشانند كه دست