تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
غيرتمندى و مردانگى ازو نمودار گرديد و تا ديرى در همه‌جا گفتگو ازو مىرفت در آنزمان او را شناختم و بر آن شدم حالش را جستجو كنيم . مرد تناور و بالابلند و خوشرويى بوده و بر دليريش نيز همين سرگذشت كه نگاشتيم بهترين گواهست . درباره سفارش او و اينكه فرزندش را « ويرژ » نامند اين اندازه آگاهى ميدارم كه دخترى از زنش پديد آمد و او را به همان نام خواندند ولى از سرگذشت او و مادرش ديگر آگاهى پيدا نكرده‌ام . هرچه هست نام اين جوانمرد دلير هميشه در تاريخ ايران خواهد ماند ، و اين به گردن همه ايرانيانست كه كينه او و صد مانند او را از آن بد نهادانى كه اين روزهاى خونين را براى تبريز پيش آورده بودند بازجويند . روز يكشنبه سىام ديماه ( يكم صفر ) نوبت صمد خان بود كه يكى را بكشد و دژخويى و خونخوارى خود را بار ديگر هويدا گرداند . امروز با دستور او غلامخان را كه از چند روز پيش گرفته و بند كرده بودند در قويون ميدانى خفه كردند و سپس كشته او را بمغازه‌هاى مجد الملك آورده و از نردبانى آويزان كردند . اردبيلى كه خودش كشته او را ديده بوده چنين مىنگارد : « زمان خفه نمودن بيچاره بممانعت بر خاسته و خيلى دست و پا زده بود . دستهايش خاك‌آلوده و كلاهش كج بر سر خود نهاده بود . آستين پيراهنش از دو طرف از زير تكمه‌ها پاره شده و چهره‌اش گردآلود بود . از قراريكه معلوم شد اول ريسمان بگردنش انداخته و خفه كرده و بعد از پله نردبان آويزان كرده بودند به اين معنى كه يك سر نردبان را به ديوار گذاشته ريسمان را به پله‌اش بسته بودند كه پاىهايش به اندازه نيم ذرع از زمين بالا ايستاده و گردنش از دو جا خط كبود ريسمان پيدا كرده بود . معلوم شد اولى جاى زمان خفه كردنش بوده دومى محل ريسمانى بود كه به آن آويخته بودند . لبها ورم كرده و چشمها بزرگ شده و از بينى و دهانش قدرى خون آمده بود ، بسبب ثقلت جثه ريسمان خودبخود تاب داده مىشد و بدن او يواش‌يواش چرخ خورده و در هر دقيقه رويش را به طرفى مىكرد » . از اينمرد هم ما در تاريخ نام برده‌ايم . يكى از سردستگان مجاهدان بشمار مىرفت و پس از فرونشستن جنگها يكى از سركردگان شهربانى بود كه زمانى همراه نايب محمد آقا خان در شهردارى به كارهاى آنجا مىپرداختند . سپس غلامخان دستيار