نياورده بازميگشتند ناگهان داستان ديگرى رخ داد ، و آن اينكه ريسمان از سنگينى تن پتروسخان پاره شد و او به زمين افتاد و بىآنكه خود را باخته باشد و يا توان از دست دهد به پا برخاست . از اين پيشآمد غريو از مردم برخاست و همه اميد داشتند كه او را آزاد خواهند كرد و ولى سياست تيره روس اين چيزها را نمىفهميد و دژخيم با دستور افيسران دوباره ريسمانرا بست و دوباره پتروسخان را به بالاى كرسى خواند . مرد غيرتمند دوباره با پاى خود از پلهها بالا رفت . همه از اين توانايى و نترسى او در شگفت شدند و همه را بمردانگى و غيرتمندى او دل سوخت . مردم بحالى افتادند كه نتوان ستود .
ببينيد زن تيرهروزش چه حالى داشته است . همانا آتش اين سوزشهاى تبريز بود كه دامن نيكلا و خاندانش را گرفت و بدانسان خاكسترش گردانيد .
مستر تورنر مينويسد : دوبار ريسمان گسيخت و هردو بار آن را بستند و باز به گردن پتروسخان انداختند . مينويسد : يك افيسر جوان روسى كه در آن نزديكى ايستاده بود خوددارى نتوانسته گفت : « اين رنجى كه مىبايست كشد كشيد و در هر كشورى چنين كسى را آزاد سازند » . ولى روسيان گوش ندادند و او را بر سر اين دلسوزى كه نموده بود گوشمالى دادند . مينويسد : همانشب سالداتهاى روس سرودخوانان و هورا كشان كوچههاى ارمنستان را گرديدند و اين از بهر آن كردند كه همه ارمنيان را بهراسانند .
اين بود سرگذشت دلگداز پتروسخان . اما داستانش : او يكى از ارمنيان مجونبار « 1 » بود و خانوادهاش بنام ملك اندرياسيان شناخته مىشد . ولى در شورشهاى مشروطه چون در رشت بوده در آنجا به آزاديخواهان پيوسته و يكى از ياران يفرمخان گرديده بود كه در جنگهاى قزوين و پيرامون تهران پا در ميان داشت . سپس چون جنگها فرونشست و يفرمخان رئيس شهربانى تهران گرديد و در همهجا « اداره ثلاث » برپا ميشد او را نيز به تبريز فرستادند و چنان كه گفتيم در آنجا اداره ثلاث را برپا كرد .
من او را نديده بودم و چون اين گونه مجاهدان ارمنى و گرجى را كمتر با نام ياد كردندى نامش را نيز نشنيده بودم . ليكن چون داستان دار كشيدنش پيش آمد و بدينسان
هامش
( 1 ) يكديه ارمنىنشين در چند فرسنگى تبريز است .