نيزهدار بدست گرداگرد آنها را گرفته همچنان راه مىآمدند . دستگيران با رنگ - هاى پريده و رخسارهاى پژمرده خاموش مىنشستند و ثقة الاسلام و برخى آهسته دعا ميخواندند .
ارابهها چون بسربازخانه رسيد بدرون رفت و درهاى سربازخانه را بسته كسى را از ايرانيان راه ندادند . يك افسر كه از باغ شمال براى كار اينان فرستاده شده بود پس از اندكى در درشگه رسيد . سه تن از ايرانيان ( مختار علاف از مردم باغميشه و كريم نام از مردم سرخاب و اسمعيل سفيدگر از مردم دوچى ) براى انجام كار دژخيمى در آنجا مىبودند . اينان از بدخواهان مشروطه و سپس از فراشان صمد خان ميبودند و چنين پيداست روسيان ايشان را از بيگلربيگى خواسته بودند ، و چون بايشان دستور داده شد بر سر دستگيران ريخته بكندن رختهاى ايشان پرداختند و جز پيراهن و زيرشلوارى همه را از تنشان درآوردند . گويا شيخ سليم ايستادگى مينموده كريم سرخابى با قمه از بازوى وى زد و او را زخمى ساخت .
هنگامه دلگداز بس سختى ميبود ، يكدسته مردان غيرتمندى را دشمنان بيگانه در شهر خودشان بگناه آزاديخواهى بدار ميكشيدند و كسى نبود بداد ايشان رسد . مرگ سياه يكسو و غم درماندگى كشور يكسو ، خدا ميداند چه دلسوختهاى در آنساعت ميداشتند .
ثقة الاسلام بهمگى دل ميداد و از هراس و غم ايشان مىكاست ، شيخ سليم بيتابى - ها مينمود ، ثقة الاسلام گفت : « اين بيتابى بهر چيست ؟ ! ما را چه بهتر از اينكه در چنين روزى در دست دشمنان دين كشته شويم » . قدير همچون بيد مىلرزيد ، ليكن حسن پروا نمينمود ، شادروان ثقة الاسلام بايشان نيز دلدارى داده ميگفت : « رنج ما دو دقيقه بيش نيست پس از آن بيكبار خوش و آسوده خواهيم بود » .
چون خواستند دار زنند نخست شيخ سليم را خواندند : بيچاره خواست سخنى گويد افسر دژخوى روسى سيلى برويش زده خاموشش گردانيد . دژخيمان ريسمان بگردنش انداختند و كرسى را از زير پايش كشيدند . دوم نوبت ثقة الاسلام بود : شادروان
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 310
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣١٠