تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
اين دو پسر جايى پيدا نكرده بحاجى مرتضى نامى از بستگان روس كه دوستى و آشنايى با پدرشان ميداشت پناهنده شدند و خود را به خانه او رسانيدند ، و آن نامرد بدنهاد ننگ مهمانگيرى را بر خود پسنديده هردو را گرفته بدست روسيان سپرد . شب دوشنبه دهم ديماه يك شب پراندوهى بود . در اين شب از كسانى كه نياسود يكى من بودم . در آغاز شب گرفتارى ثقة الاسلام و ديگران را شنيده با دلى پراندوه به خانه رفتم و تا بامداد نياسودم . اين را در اينجا بنگارم : نخستين‌بار كه من بميان آزاديخواهان درآمدم و به كار برخاستم در اين پيش‌آمد جنگ با روسيان بود ، مرا اين هنگام سال به بيست و دو رسيده ، و چون آگهى از جنگ يافتم تكان سختى خوردم و بدشوارى خوددارى مىتوانستم . و چون پنداشته ميشد جنگ با روسيان 22 - آقا محمد ابراهيم قفقابچى در همه‌جا درگرفته و دامنه آن بس دراز خواهد بود ، هرگز گمان نميرفت كه در تبريز روسيان خون ايرانيان را ريزند ، در تهران وزيران ايران با كاركنان روس در آرامش و آشتى باشند ، اين بود بر آن شدم كه مردم را بآمادگى وادارم . چون محرم فرارسيده و مردم شبها در مسجدها گرد مىآمدند من در مسجديكه بنام نيايم ( مسجد آقا مير احمد ) مىباشد و ديگر جاها با مردم بگفتگو برخاستم و بشورانيدن آنان كوشيدم و با حاج عباس كه روانش شاد باد بر آن شديم بانجمن رفته و تفنگ گرفته و دسته‌اى پديد آوريم ، ليكن در اينميان جنگ فرونشست ، و چون روسيان بدينسان چيره گرديدند و بدخواهان مشروطه در همه‌جا بيرون آمده به كار برخاستند از كسانى كه بيمناك مىزيست من بودم ولى پروا ننموده بيرون مىآمدم .