مستر تورنر آن را از خود كونسول شنيده . زيرا چنان كه آورديم ثقة الاسلام هيچگاه در انديشه پناهندگى نميبود و از مرگ نمىترسيد ، و گرنه به شهبندرى پناهيدى يا از شهر بيرون رفتى . با آن جايگاهى كه پيش پيروان و دوستانش ميداشت چارهجويى براى او كار دشوار نمىبود .
چنين پيداست كه از دو سه روز پيشآهنگ روسيان را درباره خود ميدانسته و گاهى آن را بر زبان مىآورده و پيشگويى از مرگ خود ميكرده . ميرزا عليخان اديب - خلوت با آن شادروان دوستى ميداشته و روز هفتم ديماه ناهار را با او ميخورده . ثقة الاسلام ميگويد : شايد اين آخرين ناهار خوردن من با شما باشد . اديب خلوت مىپرسد : مگر آهنگ سفرى داريد ؟ ! . مىگويد : آرى ! سفر بس دورى ! اديب خلوت خواست او را دريافته اندوهگين مىشود و سپس مىگويد : بهتر است چندى بيرون رويد ، ثقة الاسلام پاسخ مىدهد : دريغ ! من اگر در كالبد عيسى جا گيرم روسيان دست از من نخواهند برداشت .
در اين چند روز يك كار هم به خاك سپردن كشتگان مىبود كه كسانى را كه روسيان كشته بودند و هنوز در بيرون مىبودند به خاك مىسپردند . روسيان نيز كه در اين دو سه روزه از باغ بيرون آمده بودند كشتگان سالدات و قزاق را مىجستند و اين بهانه ديگرى براى آزار مردم در دست ايشان شده بود . چنان كه داستان كوى دوچى و حاج نقى جواهرى را در جاى ديگرى خواهيم نگاشت .
روز هشتم ژنرال وردنف با دو دسته ( رژيمان ) از سالدات و قزاق كه تازه از راه مىرسيدند به شهر درآمدند و بباغ شمال رفتند . قزاق و سالدات همچنان در كوچهها و بازارها گرديده جيب و بغلها را تهى ميساختند ، پى آزاديخواهان مىگشتند ، از آنسوى چون صمد خان هنوز در باسمنج مىنشست سرشناسان شهر دستهدسته بديدن او مىشتافتند و هركسى با زبان ديگرى به او نزديكى مىجستند . چون ماه محرم مى - بود و بشيوه همه ساله از كويها دستههاى سينه زن برميخاست و در چنين آشوب آن را فراموش نكرده بودند ، دستهدسته سينهزنان بباسمنج مىرفتند . راه شهر تا آنجا همچون كوچه و بازار پر از آمد و شد ميبود ، شهر حال شگفت و بس آشفتهاى ميداشت ،
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 306
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٠٦