هم دليرى به بيرون آمدن نداشتند . اين بود ثقة الاسلام يكى را از سوى خود فرستاد كه روسيان او را بگرو نگه داشتند و سپس ارابههاى خود را فرستادند تا كشتگان را كه هنوز به روى زمين بودند بيرون آوردند و گرفتاران را نيز همراه آنها فرستادند .
در همانروز بازمانده خانههاى ايشانرا نيز تاراج نمودند .
بدينسان روز ميگذشت و هركسى مىپنداشت سختىها و آشفتگىها بپايان ميرسد و از فردا آسايش و ايمنى آغاز خواهد شد . هيچكس آگاهى نداشت كه روسيان سه لشگر ديگرى از ايروان و تفليس با توپخانه روانه ساختهاند و آنها با شتاب راه مىپيمايند كه زودتر برسند و بر سر تبريز آتش بارند و پيشترين آنها در نزديكى شهر مىباشد . بيچاره ضياء الدوله با آن آزارى كه پيش از نيمروز از غوغاييان كشيده بود پا كنار ننهاده و در عالىقاپو نشسته به كار ميپرداخت و حاج ناصر حضرت نماينده انجمن كه نويسندگىهاى ايالت را نيز در گردن داشت با او نشسته و ديگران نيز هركدام در سر كار خود بودند كه يكساعت بغروب مانده ناگهان توپى سخت غرنبيده و خانههاى شهر را تكان داد . ضياء الدوله تا خواست پرسد اين چيست و از كجاست يكى ديگر غرنبيد و همچنان غرش و غرنبش پياپى شد . ضياء الدوله دانست چه داستانيست .
نايستاد و شنل خود را برداشته بشتاب روانه گرديد . كجا رفت آن مرد غيرتمند ؟ . .
بقونسولگرى روس كه مگر چارهاى براى شهر كند و چون كارى از پيش نبرد از همانجا بقونسولگرى انگليس شتافته بستى نشست و خواهيم ديد كه در آنجا نيز چه كرد و بكجا رفت .
اين غرشها از پل آجى برميخاست . دسته پنجم ايروان با هشتصد تن سالدات و چهار دستگاه توپ كه سركرده آنها يك كولنل دژآگاه دژخويى بود بنزديك پل رسيده با اين شليك رسيدن خود را آگاهى مىداد . شليك تا غروب پياپى بود و آن هنگام خاموش شد . حال شهر و اندازه ترس مردم بينوا از اين پيشآمد بستودن نيايد .
دوباره مردم بهم برآمدند و سراسيمهوار باينسو و آنسو رفتند . هركسى دانست آن نرمى روسيان از راه نيرنگ بود و اين نيرو كه رسيده فردا از شهر كينه خواهند جست .
ضياء الدوله گزارش امروز را بتهران چنين فرستاد :
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 285
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٢٨٥