تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
ناهار و نماز فرود آمدند و چون بدينسان تا پسين در آنجا ماندند از رفتن باسمنج چشم پوشيده يكى را بنمايندگى فرستادند . من اين را بكوتاهى آوردم . ولى دوباره ميگويم ننگ تاريخ آذربايجان است . در چنان روزى كه مىبايست هركسى كينه‌هاى ديرينه را كنار نهاده بنام همشهريگرى به بيرون رفتن مجاهدان يارى كند ، در چنان روزى كه مىبايست در برابر دشمن بيگانه همه غيرت ايرانيگرى نشان دهند چنين كارهايى آن هم از كسانى كه عنوان پيشوايى با خود داشتند بىاندازه ننگين است . در اين آشفتگى مجاهدان اينسو و آنسو شتافته بچاره مىكوشيدند سردستگان در ششكلان گردآمده درباره رفتن و ماندن گفتگو مينمودند و چون كسى از ايشان پى به نيرنگ روسيان نبرده ماندن را چندان بيمناك نمىدانستند اينست برخى برفتن رأى نمىدادند . ولى بيشتر ايشان انديشه رفتن را داشتند و اين بود با تلفون يا با زبان اين و آن به همه مجاهدان پيام فرستاده آنان را نيز بهمراهى مىخواندند . آقاى بلورى ميگويد : من خودم سوار اسب شده و به مارالان رفتم و حاج حسين خان را ديده خواهش كردم او نيز با ما بيايد . مرد ساده‌درون پاسخ داد كه صمد خان بماها زينهار داده و همراهى نكرد . از سه هزار تن كمابيش كه شماره مجاهدان شهرى بود تنها پنجاه تن كمابيش آماده رفتن گرديدند . ديگران يا از فشار تهيدستى و بيچارگى و يا از روى دلبستگى بخاندان و فرزندان خويش و يا باميد زينهار صمد خان و قونسولگرى ماندن را برگزيدند . آن دسته اندك نيز در كار خود درمانده بودند . آنان نيز توشه راه و ابزار سفر نداشتند و اين بود گاهى آنان نيز دچار دودلى ميشدند . در اين چند روز در همه گفتگوهاى آشتى و در آمد و شدها شادروان ثقة الاسلام پا در ميان مىداشت و چنان كه گفتيم بيش از همگى پافشارى نشان مىداد . امروز نيز با آن غوغا و آشفتگى كه در شهر بود آسوده ننشسته بكارهايى مىكوشيد . خاندان ختايى كه ده تن در باغ بودند يكى از ايشان بنام زين العابدين كه پسر بزرگتر شادروان حاج على و از زخميان بود در آنجا درگذشت و به پدر و مادر و برادر خود پيوست . نه تن ديگر امروز بكوشش ثقة الاسلام رها شدند . با همه پراكندن مجاهدان روسيان امروز