بيكار نمىنشستند . سستى كار آزاديخواهان و گفتگوى اينكه مجاهدان از ميان ميروند به اين دستهها ميدان داد كه ناگهان برخيزند و بعنوان اينكه برويم صمد خان را به شهر بياوريم غوغا پديد آورند . اين نيرنگ دوم بود كه روسيان به كار ميزدند .
صمد خان را گفتيم كه پس از پيشآمد التماتوم انجمن خواست او را به شهر بياورد و در غيرت و مردانگى در برابر روسيان با خود همدست گرداند صمد خان چون با روسيان در نهان سازشهايى داشت خواهش انجمن را نپذيرفت و همچنان در باسمنج نشست . ليكن در اين جنگ با روسيان ازو تكانى ديده نشد و اين مايه خرسندى آزاديخواهان بود كه در چنان هنگام سختى از يكسو نيز او به شهر نپرداخت . در اينباره ميگويند او خود مىخواست بكارى برخيزد ولى سركردگان كه همراهش بودند فرمانبردارى ننمودند . هرچه هست در شهر از اين رهگذر ازو خرسند بودند . روز چهارم جنگ ( دوم ديماه ) پيامى ازو با تلفون رسيد كه خواستار شده بود دو تن از بزرگان شهرى نزد او روند و گفتگو كنند . انجمن خواهش او را پذيرفته بى جا ندانست در چنان زمانى با او پيوستگى در ميان باشد . گفتهاند : « دريا افتاده دست بسوى مار يازد » . ليكن چون در نعمتآباد بر سر راه باسمنج يكدسته قزاق نشيمن داشت از ترس گلوله آنان كسى نپذيرفت روانه باسمنج گردد . سرانجام آقاى ميرزا جعفر راستهكوچهاى و آقا سيد محمد خامنهاى كه از علماى آزاديخواه بودند خواهش انجمن را پذيرفته پسين همان روز روانه شدند و چون شبانه نزد صمد خان رسيدند مرد تيرهدل پيش از همه زبان سرزنش بازنموده گفت : « خسته شديد ؟ ! از كرده پشيمان شديد ؟ ! . . » سخنانى گفت كه مىگويند آن دو تن به ياد ستمديدگى تبريزيان بگريه افتادند . سپس داستان جنگ را پرسيد و چون چگونگى را بازگفتند و از كشتار بيدريغ روسيان ناله نمودند صمد خان گفت : « من مىدانستم اين كار خواهد شد . چاره اينست فردا از شهر بيست تن از علما و اعيان و سادات و بازرگانان پيش من آيند تا من خواستى را كه روسيان دارند و خود من دارم با ايشان گفتگو كنم . هرگاه پذيرفتند من به شهر آيم و اين جنگ فرونشيند » . آن بيست تن را يكايك نام برد كه پنج تن از ملايان بدخواه مشروطه و ديگران از بستگان روس و از هواداران محمد على و همگى مردان آلوده بدنامى
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 281
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٢٨١