ليكن كسانى كه آن روز در تبريز بودند و هنوز هزاران و ده هزاران زندهاند نيك ميدانند كه ستار خان به اندازه دليرى خود فروتن و بىآزار بود و هرگز سرپيچى از قانون يا از فرمان والى نميكرد . و آنگاه در آن روزها كه آقاى والى اين گلهها را ميكرد و روزنامهاى شمس و حبل المتين آن نكوهشها را مينوشت در تبريز داستانى رخ داد كه همان گواه بيپايگى آن گلهها و گفتههاست .
چگونگى آنكه نايب محمد امير خيزى از خويشان سردار ( گويا پسر عمه او ) كه در جنگها در پهلوى او بوده و سپس نيز در شهربانى يكى از سركردگان بشمار ميرفت و كلانترى يكى از محلهها را داشت در ماه دى در حال مستى زنى را با گلوله كشت و خودش گريخته در جايى نهان گرديد . كاركنان شهربانى بپاس خويشاوندى او با سردار و جايگاهى كه در آن اداره داشت از جستن و گرفتن او خوددارى نمودند .
ولى ستار خان همين كه شنيد بجاى آنكه بهوادارى برخيزد خود او كسانى را فرستاد كه نايب محمد را پيدا كرده و گرفته و برده بزندان نظميه سپردند و از آنجا او را بعدليه فرستادند و دو روز ديگر با حكم محكمه بدارش آويختند . اگر او خويشاوند سردار نبود به اين آسانى دستگير نميشد و اگر دستگير ميشد شايد بدار نميرفت .
ستار خان و باقر خان از روزيكه جنگ بپايان رسيد خود را كنار كشيدند و بيش از اين خواستار نبودند كه بهركدام كارى شايسته حال و جايگاه او داده شود .
چيزى كه هست كاركنان دولت نوين اين اندازه را نيز از ايشان دريغ مىگفتند . اينان كه بيشترشان ( نميگويم همگيشان ) بازماندگان دربار قاجارى و يا كسانى از پايه ايشان بودند از درون دل بمشروطه چندان ارجى نمينهادند و به آن جانفشانيهاى ستار - خان و ديگران چندان بهايى نميدادند . اگر هم گاهى ناگزير ميشدند بارج مشروطه خستوان باشند پيش خود چنين ميگفتند : « مشروطه كه گرفته شده اينان چرا پى كار خود نميروند ؟ ! مگر ميخواهند خود ايشان وزير يا رييس اداره بشوند ؟ » تا ديرى اين گفتهها در نهان بر زبانها ميرفت . كمكم كه جاى خود را استوار ساختند آشكاره آنها را در روزنامها نوشتند . بلكه سخنان رنگينتر از آن بميان آوردند بدينسان :
« مشروطه چيز تازهاى نيست كه شما آن را برپا كرده باشيد . از روزيكه آدميان
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 110
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص١١٠