تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
و بر آن شدند نخست با شهر از در گفتگو درآيند . پيروان ملا قربانعلى اگرچه پاى ايستادگىشان از جا دررفته و در خود آن يارايى را نميديدند كه با سپاه دولت بجنگند و چنان كه گفتيم دروازه‌هاى شهر را نيز استوار نكرده بودند با اينهمه از ميدان درنرفته ابزار جنگ از دست نمىهشتند و در شهر در اينجا و آنجا سنگرهايى داشتند . ليكن انبوه مردم از ايشان بيزارى نموده خواهان آن بودند كه جنگى رخ ندهد . اينست كسانى را از شهر بديزج نزد يفرمخان و سردار بهادر فرستادند . نيز آقا سيد على كه يكى از علماى آزاديخواه بود به آنجا رفت و گفتگوها كرد . روز بيست‌وپنجم ابان ( دوم ذى قعده ) بود كه سپاه دولتى از ديزج برخاسته روانهء شهر گرديدند و بىآنكه جلوگيرى شود بدرون آمدند ولى در درون شهر ناگهان كسان آخوند از سنگرها بشليك پرداختند و بيكبار جنگ سختى درگرفت و تا ده ساعت كما - بيش از دوسوى كوشش به كار ميرفت و گلوله‌ها آمد و شد كرده آواز توپ و شصت تير پياپى شنيده ميشد . چنان كه نوشته‌اند پنج تن در ميانه كشته شده و كسانى نيز زخم برداشتند . ليكن چون سركردگان دولتى جنگ را پيش‌بينى كرده و هوشيار و بيدار به شهر درآمده بودند و انبوه مردم نيز دل بسوى ايشان داشتند پيروان آخوند كارى از پيش نبرده پراكنده شدند و هركدام بسويى جان بدربردند . خود اخوند هم جاى ايستادن نديد و در گرماگرم جنگ به يارى پيروان آهنگ گريختن كرد . ولى چون راه رفتن نميتوانست و در آن گيرودار اسبى و چارپايى پيدا نمىشد پيروان دوش بدوش از شهر بيرونش بردند و با هر سختى بود بكرفس كه چند فرسنگ دور و نشيمنگاه جهان شاهخان افشار بود رسانيدند كه در خانهء جهان شاه - خان فرود آمد . بدينسان آشوب زنجان با چند ساعت جنگ فرونشست . چون آزاديخواهان داستان دلسوز عظيم‌زاده نوجوان و على اكبر خان دلير و ياران ايشان را شنيده و دلهاشان سوخته و در اين هنگام هر كسى نام‌هاى ايشان را بر سر زبان داشت يفرمخان بر آن شد پيش از همه يادى از آنان كرده شود و چنين نهادند فردا بر سر خاك ايشان بروند . چون فردا شد همه مجاهدان و سپاهيان باشكوه و سامان روانه گرديدند و انبوهى از مردم
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 104 | احمد كسروى تبريزى