پانزدهم آبان ( 22 شوال ) بود كه نزديك بدميدن بامداد از آنجا بيرون آمدند .
اين از گفته آقاى يكانيست كه در آن شب هر يكى از تفنگچيان ما چند فشنگ بيشتر نداشت . يار محمد خان پنج يا هفت فشنگ داشت . با اينهمه چون گفتگوى بيرون رفتن شد سردار خرسندى نداد و اين برو بسيار سخت بود كه شهر را بتاراج سپارد و خود بيرون رود . كار بجايى رسيد كه يار محمد خان كه هيچگاه با سردار تندى نمينمود خشمناك شده ميانه تندى و دلسوزى گفت : « مردم را مفت بكشتن خواهى داد ! ما كه براى قاز گرفتن نيامديم با كدام فشنگ جنگ كنيم ؟ ! » سپس هم كه اسب آوردند و همگى سوار شدند باز سردار دل نميداد تا يار محمد خان از دستش گرفته با زور سوارش گردانيد . بيگمان اگر يكروز ديگر ميمانديم همگى كشته ميشديم .
اين چگونگى پيشآمد اردبيل و جهت گريختن ستار خانست - از آنسوى اين گريز نيز كار بيمناكى بود و بايستى اينان از ميان دشمن بگذرند . اگرچه اين زمان همه ايشان در خواب بودند ولى همين كه اينان برگذشتند پاسبانان آگاهى يافتند و بشليك پرداختند . خود ستار خان در دنباله همگى ميرفت و به اين شليكها پاسخ ميداد از اين زد و خورد يكتن به خاك افتاده و يكتن زخمى گرديد . آن زخمى را ستار خان برداشته به ديگران رسانيد . بدينسان از دشمن دور شدند و تند رانده از بيراهه خود را بسراب رسانيدند . چنان كه گفتيم سالار و حاج صمد خان با سپاههاى خود در سراب بودند ولى ستار خان در آنجا نمانده روانه تبريز گرديد و چون به شهر ميرسيد مردم پيشواز با شكوهى كردند و از اينكه نافيروزانه بازگشته بود چيزى از پذيرايى نكاستند .
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 94
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٩٤