تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 83

مساهمون:

ص٨٣
پس از ديرى زد و خورد بتنگنا افتاده آنجا را رها كردند و خود را به خانه ميرزا على اكبر خان رسانيدند . عظيم‌زاده در آنجا تير خورده از پا افتاد . ولى ميرزا على اكبر خان با يك تنى ديگر ( پسر حاج عبد الرسول ) ببيابان افتاده ميكوشيدند جنك‌كنان خود را رها گردانند . ميرزا على اكبر خان تو گويى از سالها آزموده چنين كارى بوده . در آن گرفتارى خود را نباخته دليرانه ميجنگيد و با آنهمه دشمنان كه سواره و پياده گرد ايشان را گرفته تير مىانداختند هم جنك نموده و هم ميگريخت . ولى در اينميان همراه او ( پسر حاج عبد الرسول ) تير خورده از پا افتاد . جوان آزاده روا نشمرد او را بگزارد و جان بدربرد برگشته تن خون‌آلود را بدوش گرفت تا او را نيز با خود برد . در چنين حالى از جنگ هم بازنمىايستاد و تيرهايى انداخته دشمن را دور ساخته چند گامى ميدويد . كارى كرد كه دشمنان لب بدندان گزيدند ولى چسود كه نامردانه از پايش انداختند و هنوز جان از تنش نرفته ريسمان به پايش بسته كشان‌كشان بدرون شهر آوردند . داستان هنرنمايى آنجوان در زنجان برسر زبانهاست . دليريهاى او و همراهانش و نامرديهاى پيروان ملا قربانعلى و رفتار ناستوده‌اى كه با كشته او و عظيمزاده و همراهانش كردند هردو بيمانند بود . در اين روز از آزاديخواهان ده تن بيش كشته شدند و از پيروان ملا قربانعلى نيز دسته‌اى نابود گرديدند . اين شگفت كه از چنين جانبازان در مجلس نامى نبردند و در تاريخها و يادداشتها نيز نامى از ايشان ديده نميشود . اين آخرين فيروزى ملا قربانعلى بود . پس از اين اندكى نگذشت كه تهران بدست آزاديخواهان گيلان و بختياريان گشاده شد و پيروان ملا قربانعلى سخت دلشكسته گرديدند . با اينهمه به روى خود نمىآوردند تا هنگامى كه يفرمخان و سردار بهادر با لشگر و توپخانه به آنجا رسيدند و خواهيم ديد چگونه ملا قربانعلى گرفتار شد .
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 83 | احمد كسروى تبريزى