كشته شد . ديوها كيكاووس را بر آن داشتند كه به آسمان صعود كند . اما سرافكنده به زمين افتاد و فرّ شاهى از او جدا گشت . پس از آن در خاك شميران « 1 » با بزرگان و سران به زنجير بسته شد . ديوى بود موسوم به زنگياب « 2 » كه زهر در چشم داشت و از مملكت عربها آمده بود و در ايران پادشاهى يافت . به هركه با ديدگان بد نگاه مىكرد مىكشت . ايرانيان افراسياب را به كشور خود خواندند افراسياب اين زنگياب را كشت و خود در ايران پادشاهى نمود . بسيارى از ايرانيان را گرفته به تركستان فرستاد . ايران را ويران كرد تا اينكه رستم از سيستان برخاسته جامهء رزم پوشيد ، پادشاه شميران را دستگير كرد و كيكاووس را از اسارت برهانيد . آنگاه به جنگ افراسياب شنافت و او را شكست داد و به تركستان راند اما به واسطهء مغلطهء سوتابيه ( - در شاهنامه سودابه ) كه زن كيكاووس بود سياوخش به ايران بازنگشت و به نزد افراسياب رفت و به دو پناه آورد كيكاووس دختر افراسياب را به زنى گرفت . كيخسرو از او به وجود آمد .
هامش
- فارسى دكتر صفا ، ص 115 - 114 ) . در ضمن اندرزنامههاى پهلوى رسالهاى منسوب به اوشنر به نام « اندرز اوشنر دانا » در دست است كه به سال 1930 اروارد دابهار آن را در بمبئى به طبع رسانده است . يك نسخه خطى نيز از آنكه جزء نسخ پهلوى دانشگاه كپنهاگ است با طبع گراورى چاپ شده است ( كريستن سن ، كيانيان ترجمهء فارسى دكتر صفا ، ذيل ص 115 ) .
( 1 ) . هاماوران شاهنامه و شميران بندهش بزرگ هردو يك مملكت است . پرفسور ماركوارت مىنويسد شميران بندهش بزرگ را بايد سمران خواند چنان كه در فهرست شهرها آمده است - فهرست شهرها نام يك جزوهء پهلوى است در آخر كتاب يادگار زريران كه داراى هشتصد و هشتاد كلمه است و در آن از صد و ده شهر سخن رفته . . . ( پورداود ، يشتها ، ج 2 ، ص 229 حاشيه 2 ) .
مملكت يمن را كه در ميان سنوات 562 - 572 ميلادى خسرو انوشروان گرفت در قديم نزد ايرانيان چنين ناميده مىشده است ( سمران ) ابن خردادبه نيز عنوان پادشاه يمن را سمدار شاه خ پل سمدان ( بايد سمران شاه خواند ) درج كرده . المسالك و الممالك ، ذيل صفحهء 17 و ابن الفقيه به نقل از ابن الكلبى ساكنين بربر يمن را سامران ضبط كرده است ( پورداود ، يشتها ، ج 2 ، ص 227 - 229 ) .
( 2 ) . در متن زامياد يشت يكى از دشمنان ايران بوده كه به دست افراسياب كشته شد . معنى لفظى آن معلوم نيست اما بوستى چنين معنى كرده « دارندهء گاو زنده » ، ( پورداود ، يشتها ، ج 2 ، ص 350 ) .