تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
كار دلخوش نبود ولى چون در خود تاب مقاومت نمىديد و سودابه را هم به اين پيوند راضى يافت ازاين‌رو دختر را با آئين تمام نزد كاووس فرستاد و چون يك هفته بر اين بگذشت كس فرستاد و از كاووس دعوت كرد كه چندى با سران سپاه خود به مهمانى او برود . سودابه چون قصد پدر را از اين دعوت مىدانست كاووس را از رفتن به مهمانى برحذر داشت ولى كاووس از سر غرور نپذيرفت و به مهمانى رفت و چون يك هفته از مهمانى گذشت و كاووس و سران لشكر او مانند گيو و گودرز و طوس و گرگين و ديگران امنيت خاطر يافتند ، سپاه بربر به آنها حمله كرد و كاووس و سران سپاهش را گرفته و دربند كردند و شاه هاماوران آنها را در دژى كه بر سر كوهى از قعر آب برآمده ساخته بود زندانى ساخت و سراپرده او را تاراج كرد و چون كس فرستاد كه سودابه را نزد خود ببرد سودابه كه از كردهء پدرش در خشم بود از رفتن نزد او سرباز زد و از او خواست تا اجازه دهد او هم نزد شوهرش كاووس در دژ بماند ، پدرش پذيرفت و او را هم به دژ فرستاد و چون سپاهيان كاووس چنين ديدند از راه دريا به ايران بازگشتند . داستان چنين گويد كه چون سپاهيان كاووس به ايران بازگشتند و به هرسوى پراكنده شدند و خبر گرفتارى كاووس و بىسرپرست ماندن ايران به همه‌جا رسيد از هرسوى همسايگان به قصد تسخير اين مرزوبوم به ايران حمله كردند و از آن جمله تركان از شرق و تازيان از غرب به درون ايران تاختند و در آنجا باهم در جنگ شدند و بر اين منوال سه ماه در جنگ و ستيز گذشت تا سرانجام تازيان شكست يافتند و ايران به دست تركان افتاد . چون كار ايران بدينجا كشيد ايرانيان براى چاره‌جوئى به زابلستان نزد رستم دستان شدند . رستم نخست درصدد رهائى كاووس برآمد و نامه‌اى به شاه هاماوران فرستاد كه از كرده پشيمان شود و كاووس را رها سازد و چون پاسخى نه به دلخواه شنيد با سپاهى گران از راه دريا عازم هاماوران شد كه از راه خشكى سفر به درازا مىكشيد ، و چون رستم و لشكريانش به هاماوران رسيدند ، شاه هاماوران به شاهان مصر و بربر نامه كرد و