راهى كه براى بيرون راندن عرب از آن ناحيت انديشيده بودند اين بود كه به آن همسايگان ناسازگار پيغام فرستند كه چون سايه آنها برايشان سنگين و تحمّلناپذير شده املاك خود را در آن ناحيت به آنها واگذارند و بهاى آن بستانند و با آن در ناحيتى ديگر آنچه خواهند بخرند و به آنجا بكوچند و چنين هم كردند . اين پيغام هنگامى به عربها رسيد كه احوص مرد همه كارهء آنها غايب بود و چون بازآمد و از ماجرا آگاه شد يك هفته براى فروش املاك خود مهلت خواست ولى چنين قصدى نداشت .
احوص سودائى ديگر در سر مىپرورانيد . ولى در آن سودا او همان مردى نبود كه چندين سال در اين سرزمين گذرانده ، با بزرگان آنجا نشست و برخاست كرده ، از كمكهاى آنان برخوردار گشته و در ضيافتها با آنان به بازى چوگان پرداخته و با آنها عهد دوستى داشته ، بلكه همان مردى بود با همان خوى و طبيعت كه چندين سال پيش از آن تاريخ هنگامى كه حجّاج او را از بند رها ساخته بود يكى از اطرافيانش به او گفته بود : تو سبعى از سبعان عرب ، يعنى درندهاى از درندگان عرب را آزاد ساختى . سير حوادث هم همين را نشان داد .
در تاريخ قم اين داستان چنين ادامه يافته است :
كشتار شبانهء مالكان قم و تقسيم املاك آنها
« چون پنج روز از مدّت مهلت بگذشت ، اهل فرس را بدين ناحيت روزى بود كه آن را تعظيم مىنمودند و بزرگ مىداشتند ، و اجتماع در آن روز و اكل و شرب مبارك مىداشتند . و احوص را هفتاد بندهء درم خريده بود ، همه را بخواند و هريك را از ايشان ديه و سرائى بداد به شرط آنكه صاحب آن سراى و ديه را بكشند و سرهاى ايشان به نزديك احوص آرند . . . و هريك از مماليك هفتادگانه قصد آن ديه كردند كه از براى او نامزد كرده بود ، و صاحب آن ديه را مراقبه مىكردند و به چشم مىداشتند تا او را بكشتند و سر او ببريدند و چون به وقت سحر رسيد مجموع