آنها سلب كرده بود و گويى كه در برابر شمشير دشمنان انضباط نظامى را هم با از دست دادن فرماندهشان از دست داده بودند .
از سوى ديگر ايرانيان با قدرت و سلحشورى مىجنگيدند و باران تير آنها تيراندازان را از ديدهها پنهان مىساخت و فيلهاى آنها هم باكندى پيش مىآمدند و با پيشآمدن آنها هولوهراس همه ما چه لشكريان و چه غير لشكريان را فراگرفته بود .
صداى نعرهء جنگجويان و ناله زخميان و برخورد شمشيرها و شيهه اسبان از دور همچنان شنيده مىشد تا هنگامى كه شب بر ميدان جنگ دامن گسترد و دو طرف دست از جنگ كشيدند .
در اين نبرد پنجاه تن از بزرگان و مرزبانان ايران و شمار بسيارى از سپاهيان ايرانى و از آن ميان دو فرمانده بزرگ ايشان مرينا و نوهوداريس كشته شدند .
جنگ پس از بيرون بردن امپراطور از معركه باز هم ادامه يافت . ولى جناح راست سپاه ما خسته و فرسوده شده و فرمانده آن سپاه هم كشته شده بود و يكى از فرماندهان منطقهى سالوت هم اگر خدمتگزارش او را به موقع نجات نداده بود در معرض خطر حتمى قرار گرفته بود . ولى مستشارش نجات نتوانست و كشته شد ، و قسمتى از سپاهيان هم در خطرى عظيم قرار گرفته بودند ، ناچار به يك دژ مجاور پناه بردند و نتوانستند به لشكر ملحق شوند مگر پس از سه روز .
در همان هنگام كه اين حوادث اتفاق مىافتاد . ژوليان در خيمهاش افتاده بود و لحظههاى آخر عمرش را در آرامش و سكون مىگذرانيد . او در اين هنگام 31 سال داشت .
همهء اين اتفاقها در هنگامى روى داد كه وقتى براى گريه و زارى يا پشيمانى باقى نمانده بود . ژوليان وصيت كرده بود كه در پگاه روز بعد كه روز 27 حزيران بود او را دفن كنند . مراسم به خاكسپارى او به آن اندازه كه موقعيت و وقت اجازه مىداد انجام شد و اين در حالى بود كه دشمن از هرطرف ما را احاطه كرده بود .
تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى ) — صفحة 29
مساهمون: محمد مهدى ملايرى
ص٢٩