به داخل كشور روى آورد ، كشورى بارور كه از لشكريان او با خيرات و بركات فراوانش به خوبى مىتوانست پذيرايى كند .
چون دشمن از اين وضع آگاه شد بر آن شد كه با نابود ساختن آنچه بقاء ما به آن بسته بود ما را نوميد و زبون سازد . و با اين هدف به آتش زدن تمام كشتزارها كه تقريبا به درو رسيده بودند پرداخت و چون بدينسان تمام دشتهاى روبروى ما در حال اشتعال بود پيشرفت ما هم ممكن نمىشد و ناچار در همانجا ميخكوب شديم و ايرانيها هم با ناسزاهاى دردناكى كه از دور نثار ما مىكردند ما را بيشتر آزار مىدادند . آنها گاهى در همهجا پراكنده مىشدند و گاهى همچون بنيانى استوار در برابر ما ظاهر مىشدند و چنين مىنمود كه نيروهاى كمكى براى آنها رسيده و بدين سبب ما همواره در انتظار حملههاى بىباكانه و طرحهاى جسورانه آنها به سر مىبرديم .
امپراطور و سپاهيانش از اين وضعى كه پيشآمده بود در آتش خشم مىسوختند . آنها ديگر نه وسايل لازم را براى بستن جسرى بر روى رودها و گذشتن از آنها در اختيار داشتند زيرا قايقها را سوزانده بودند و نه راهى براى متوقف ساختن حركات اين دشمن عجيب مىيافتند . درخشش سلاحهاى آنها چنان مىنمود كه آنها به ما خيلى نزديكاند . سلاحهاى آنها با هرجزيى از اجزاء بدنشان متناسب و همآهنگ است . و امر ناگوار ديگرى كه نمىشد آن را ناديده گرفت اين بود كه كمكهايى كه بنا بود به فرماندهى آراسس
Arases
و ديگر فرماندهان براى ما برسد نرسيد زيرا همان عواملى كه ذكرشان گذشت مانع رسيدن آن كمكها شده بود .
امپراطور به ناچار جلسه مشاورهاى از بزرگان تشكيل داد و چون سپاهيانش مىخواستند از همان راه كه آمده بودند برگردند امپراطور به شدت با اين فكر مخالفت كرد و بسيارى از فرماندهان هم با او موافق بودند زيرا مىدانستند كه آن كار ممكن نيست ازآنرو كه مزارع سوخته بود و آنچه باقىمانده بود براى آذوقه آن سپاه كافى نبود و بعلاوه به سبب آب شدن برفها تمام راهها باطلاقى