سرزمينهاى خارج از « ارض العرب » كه وى آنها را از مواريث مىپنداشته كه مىبايستى بر سرزمينشان دستيافت تا هم هجرتگاهى براى اعراب گردد و هم مايهء آسايش و رفاه زندگى آنها شود ، چيزىكه خليفه از آن به « فنون العيش » تعبير كرده است .
سخنى دربارهء وارثان و مواريث
اينكه گفته شد كه آنچه گذشت تنها نتيجهاى است كه از گفتار و كردار خليفه به دست مىآيد ، بدين سبب است كه در همهء آن گفتهها كه در اين مورد از وى نقل شده جائى براى اين احتمال باقى نمىماند كه اگر مردمى كه اعراب براى غلبه بر آنها و تصرّف سرزمينشان برانگيخته مىشدند ، در اثر تبليغى واقعى كه به شناسائى صحيح اسلام و اصول و مبانى آن مىانجاميد ، چنان كه در زمان خود پيغمبر مىبود و نمونههاى آن ذكر شد ، خود پس از دعوت داوطلبانه مسلمان مىشدند همچنانكه در يمن و ايرانيان آنجا پيشآمد ، و كار به جنگ و ستيز نمىكشيد تا مغلوب شوند و خود و اموالشان در اختيار فاتحان قرار گيرد و جزء مواريث گردند ، آيا باز هم مىبايستى آنها را جزء مواريث شمرد چون خداوند وعدهء آن را به زعم وى به اعراب داده است ، يا آنها هم مانند ساير مسلمانان از وارثان مىگرديدند ؟
اين پرسشى است كه پاسخ صريح آن را در گفتههاى خليفه نمىتوان يافت ولى بازتاب آن را به وضوح در گفتار و رفتار اعرابى كه مخاطبان بالفعل يا بالقوّه آن گفتهها بودند مىتوان ديد . هنگامى كه در خلافت معاويه ، سعيد پسر عثمان خليفهء پيشين ، ولايت خراسان يافت و عازم آن ديار گرديد ، گروهى از راهزنان تبهكار و خونخوار عرب را هم كه آسايش و امنيّت را از بلاد عرب سلب كرده و آنجا را به فساد و تباهى كشانده بودند با او به خراسان فرستادند ، تا خود روى آسايش ببينند و اگر با اين عمل خراسان در آتش ناامنى مىسوخت چه باك . « 1 »
هامش
( 1 ) . طبرى 2 / 178 .