روابط اين قبائل چه آنها كه در عمان اقامت داشتند و چه آنها كه در ديگر مناطق تحت تصرف ايران مانند بحرين مىزيستهاند با ايرانيان اين مناطق روابط دوستى و وفاق و تفاهم و حشرونشر و يك نوع وابستگى بود و اين وابستگى را در دوران اسلامى هم مىبينيم . مثلا در دورانى كه بصره و كوفه گسترش مىيافتند و از مناطق ديگر هم مردم به آنجا مهاجرت مىكردند و بسيارى از قبيلهء ازد عمان به بصره مهاجرت كردند گروهى از ايرانيان عمان هم از راه يمامه به آنجا مهاجرت نمودند « 1 » و همين امر يعنى آميزش آنها با ايرانيان و شايد هم تا حدى اثرپذيرى آنان از زبان يا فرهنگ و آداب و رسوم و آئين ايرانى در دوران اموى كه تب قومپرستى زعماى خلافت را فراگرفته بود نقطه ضعفى براى اين قبيله و قبائل ديگرى كه در قلمرو ايران مىزيستند بود . نقطهاى كه هركس مىخواست آنها را تحقير كند مناسبترين نقطه براى حمله به آنها بود . وقتى مصعب بن زبير در جنگ با عبد الملك بن مروان خليفه اموى در سال 70 هجرى بر بعضى از سرداران عرب كه به طرفدارى از عبد الملك با او مىجنگيدند دستيافت و آنها را به اسارت گرفت و هركدام را با عباراتى ناسزا مىگفت و تحقير مىكرد حكم بن منذر بن جارود را با اين عبارات تحقير نمود و دشنام داد « اى ناپاكزاده آيا مىدانى تو كه هستى و جارود كه بود ؟ جارود يك علج فارسى بود در جزيرهء ابن كاوان و از آنجا به ساحل دريا آمد و خود را به طايفه عبد قيس كه طايفهاى بدنامتر از آنها نمىشناسم منسوب ساخت و خواهرش را هم به زنى به مكعبر فارسى داد و اين بالاترين شرفى بود كه بدان نائل آمد و همه اولاد او فرزندان همين زن هستند » « 2 » اين مكعبر فارسى كه مصعب در اينجا نام برده همان آزاد افروز يا آذرافروز مرزبان ايرانى بحرين در اواخر دوران ساسانى بود كه بعضى
هامش
( 1 ) . بلاذرى فتوح 4575 از اين گروه به مناسبت ذكر مسجدى در بصره كه به نام مسجد الحامره خوانده مىشده ياد كرده و گويد اين مسجد به نام ايرانيانى كه از عمان به اينجا آمده بودند خوانده شده زيرا آنها در نزديكى اين مسجد فرود آمدند و بعضى نيز گفتهاند كه اين مسجد را آنها ساختهاند در لسان العرب اين گروه را به نام الاحامره خواندهاند .
( 2 ) . طبرى 2 - 802 .