موعظه و اندرز مىدهد كه از خدا بترسند و به احكام او گوش دل بسپارند ، چون خداوند گروه فاسقين را كه بندهاى تكليفى پروردگار عالم را براى حمايت از بندگانش وضع كرده است زير پا نهادهاند هرگز هدايت نمىكند .
( 109 )
( يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ ما ذا أُجِبْتُمْ قالُوا لا عِلْمَ لَنا إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ )
: ( روزى كه خداوند رسولان خود را جمع نموده و مىفرمايد : مردم چه جوابى به شما دادند ؟ مىگويند : ما نمىدانيم ، به درستى كه تويى داناى امور نهانى ) ، يعنى در روز قيامت خداوند پيامبران خود را كه هر يك شاهد بر امّت خويش و بهترين شهدايند به شهادت مىطلبد و مىپرسد ، چه كسانى و چگونه دعوت شما را اجابت كردند ؟ امّا آنان كه داناترين مردم به اعمال امّت خود و از طرف پروردگار شهداى بر امّت خويشند جواب مىدهند ( لا علم لنا . . . ) پس وقتى مطلب از اين قرار باشد ، يعنى سرانجام خداى سبحان است كه عالم به همه چيز و گواه بر بندگان است ، لذا شهود بايد از مقام پروردگار بهراسند و در امر شهادت از حق منحرف نشوند و مراد از علمى كه پيامبران از خود نفى مىكنند اصل علم نيست ، بلكه نفى تمام و جميع علوم غيبى است كه تنها براى خداوند ثابت است و گر نه علم به غيب فى الجمله براى پيامبران به اذن خدا محقّق و ثابت است ، چون علم تنها به مقدار قدرتى كه از جهت اسباب و متعلقات دارد واقع را براى صاحبش كشف مىكند نه بيشتر و نيز آنچه از يك موجود در چشم يك بيننده منعكس مىشود ، تنها صورتى از آن واقع و حقيقت است نه اصل و واقعيّت آن ، لذا علم حقيقى به موجودات براى كسى حاصل مىشود كه به جميع موجودات قبل از آن و همزمان با آن و بلكه به صانع آن احاطه پيدا كند و اين احاطه فوق طاقت بشر است ، لذا قول پيامبران در نفى علم از خود رعايت ادب حضور و اظهار حقيقت امر است و چگونه چنين نباشد و حال آنكه خداوند آنها را شهداء بر مردم قرار داده است و به آنان علم ارزانى داشته و