آسمانها و زمين است ، قائم به اوست و همه عالم مملوك و مورد تدبير و معلوم آن مقام هستند ، پس كرسى مرتبهاى از مراتب علم است كه حفظ ذات و آثار تمام عالم را به عهده دارد و آنقدر وسعت دارد كه تمام عالم قائم به اوست و همه چيز در آن ضبط و ثبت است ،
( وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ )
: ( حفظ آنها بر او سنگينى و دشوارى نمىكند و او بلند مرتبه و بزرگ است ) يعنى حفظ اين نظام گسترده عالم براى او سنگينى و خستگى و تعب نمىآورد و خدا به جهت علّو و برترى كه دارد هرگز دست مخلوقات به او نمىرسد تا به وسيلهاى در وجود او سستى و در كار او ضعفى پديد آورند و به جهت عظمتش از كثرت مخلوقات به تنگ نمىآيد و عظمت آسمانها و زمين طاقتش را طاق نمىسازد ، بلكه اصولا علوّ و عظمت منحصر به اوست و هر كمالى از او ناشى مىشود .
( 256 )
( لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ )
: ( هيچ اكراه و اجبارى در اين دين نيست ) ، اكراه به معناى اجبار به انجام عملى بدون رضايت است و جهت اين مطلب آنست كه دين سلسلهاى از معارف علمى و عملى است كه اعتقادات را تشكيل مىدهند و اعتقاد از امور قلبى است كه حكم اكراه در آنها معنى ندارد و كاربرد اكراه در اعمال ظاهرى است چون اعتقاد قلبى براى خود علل و اسباب ديگرى از سنخ خود اعتقاد و ادراك دارد ، و محال است كه مثلا جهل ، علم را نتيجه دهد
( قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ )
: ( همانا كمال از ضلال متمايز و آشكار است ) ( رشد ) رسيدن به واقع و حقيقت امر و وسط طريق است ، ( غىّ ) عدول و فراموش كردن هدف و غايت است به نحوى كه نداند كه چه مىخواهد و اينها مخالف هم هستند و رشد و غىّ اعم از هدايت و ضلالت ميباشند و اكراه و اجبار در امورى هستند كه آمر مقصد مهمّى داشته باشد كه نتواند فلسفهء آن را به مأمور بفهماند ، ناگزير متوسل به اكراه مىشود يا به جهت فهم ناقص مأمور و يا به علت ديگر در حالى كه اسلام دينى است كه رشد و هدايت در پيروى از آن و گمراهى و غىّ در ترك آن است و موجبى براى اكراه نمودن شخصى بر آن وجود ندارد ، چون ( خير ) آن واضح است و