فقط خداست كه مىتواند امرى را واجب كند ، و مخالفت آنان از ظاهر حالشان آشكار بود ، امّا با اين حال اين قضيه را به صورت استفهام بيان كرد تا مردم آن را انكار كنند ، در نتيجه حجّت بر آنان تمام شود ، كما اينكه همين پاسخ را دادند و گفتند :
( قالُوا وَ ما لَنا أَلَّا نُقاتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أَبْنائِنا )
: ( گفتند : ما كه از ديار و فرزندان خويش دور شدهايم ، پس ما را چه شده است كه جنگ نكنيم ؟ ) ، با آنكه آنها از خانه و شهر بيرون شده بودند امّا چون اين امر مستلزم دور شدن از زن و فرزند هم مىشود ، لذا بيرون شدن را هم به وطن نسبت دادند و هم به فرزندان و گفتند از وطن و فرزند خود بيرون شدهايم ،
( فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ )
: ( ولى زمانى كه كارزار بر آنها واجب شد به جز اندكى روى برتافتند و خدا به كار ستمگران داناست ) و جز اين هم از آنان انتظار نمىرفت و خداوند كه از وضع آنان آگاه بود به پيامبرش وحى نموده بود كه آنان به زودى از كارزار روى مىگردانند .
( 247 )
( وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً )
: ( و پيامبرشان به آنان گفت : همانا خداوند طالوت را به پادشاهى شما برگزيد ) طالوت از نوادگان بنيامين برادر تنى حضرت يوسف بود ، و نبوّت در خانه لاوى مستقر گرديده بود و پادشاهى در خانه يوسف ، ولى خداوند طالوت را برگزيد ، لكن آنان به اين امر اعتراض كردند و اين روش بنى اسرائيل بود كه اوامر الهى را ردّ مىكردند و در حالى كه به خوبى واقف بودند حق را كتمان مىنمودند ،
( قالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا )
: ( گفتند : چگونه او را بر ما سلطنت باشد ) و آنها مىگفتند كه بيت نبوت و بيت پادشاهى در بنى اسرائيل دو دودمان بزرگ است كه طالوت عضو هيچ كدام از اين دو دودمان نيست ،
( وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ )
: ( و ما به پادشاهى از او سزاوارتريم ) ، چون خداوند پادشاهى و نبوت را در خاندان ما قرار داده است ، لذا چگونه پادشاهى را بر غير خود انتقال دهيم ؟ ،
( وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ )
: ( و مال چندانى هم ندارد ) ريشهء اين گفتار اين است كه بنى اسرائيل معتقد بودند كه در كار