تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مبارك غازانى ( داستان غازان خان ) ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
برسالت روانه كردند و بدماوند باردوى شهزاده غازان رسيدند شيخ بحضور قتلغشاه ظاهرا پيغام خواتين ادا كرد و بنام امرا بخفيه و نهان ايراد و براى استمالت دلها و استعطاف وحشتها فصلى مشيع منيع راند كه به حمد الله و منّه ميان شما صداقت و مرتبهء اقا و اينى ثابت و راسخ است و بايدو خان فرمايد كه مرا در
P . fol . 224 v .
اجلاس خانيت مبالغت و اكراه نمودند و مرا با غازان در تخت و تاج و خانيت مضايقت مناقشت نيست كه
« شايستهء گاه و تاج پدر * نباشد بگيتى كسى جز پسر »
و شيخ محمود از آنجا كه بايدو تربيت نصارى و جائليق و قسّيس و رهابين مىكرد بشهزاده غازان براى مسلمانى ميلان تمام مىنمود پيغام فرستاد كه سر سخنى دارم و مىخواهم كه بخلوت عرض كنم غازان فرمان داد تا نوكر او قتلغشاه را دوستى برسم ضيافت به خانه دعوت كرده و شيخ محمود بخلوت پيش شهزاده غازان رفت و تقرير كرد كه بايدو درخور تاج و تخت و لائق خانى و شاهى نيست ببندگى پادشاه اسلام غازان خان « 1 » رفتند « 2 » و بفيروزكوه بشرف خاكبوس اعلى پيوستند و بحضور امير نوروز كه بدان نزديكى از خراسان آمده بود سخنهاى مرغوب از زبان طغاچار « 3 » ايراد كردند چون نوروز لشگرها را ياساميشى كرده بود و مرتّب گردانيده فرمان شد تا تمامت لشگرها جمع شوند و آن احوال در ماه شوال بود و بايدو چون خائف و مستشعر بود ديگربار قتلغشاه را بسخنان مموّه بازفرستاد پادشاه اسلام از فرط كياست « 4 » دانست كه از كيد « 5 » و مكر « 6 » خالى نيست فرمود تا او را برهنه كردند و به زخم چوب و چماق صورت احوال از وى تفحّص فرمود او تمامت احوال بايدو و امراء او « 7 » و لشگر او و انديشهء عزم ايشان بعجر و بجر تقرير كرد و گفت مرا فرستاده‌اند « 8 » تا باز دانم كه شما را عزيمت آن طرف هست يا نه آنگاه فرمان شد تا او را مقيّد گردانيده در قلعهء استونابند هبلرود محبوس كردند « 9 » و روز آدينه منتصف شوال رايات همايون بمباركى بجانب رى توجّه
هامش
( 1 ) - غازان خان :L . om .( 2 ) - پيوستند :L .( 3 ) - طغان خان :L .( 4 ) - و فراست :L . add .( 5 ) - كيدى :W .( 6 ) - و مكر :W . om .( 7 ) -L . om .( 8 ) - بازفرستادند :L .( 9 ) - ساختند :W .