تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مبارك غازانى ( داستان غازان خان ) ( فارسى ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
گرفته به من سپارى و سوگند مغلظه ياد كن كه خلاف عهد و ميثاق نكنى نوروز بىتردّد و دهشت بموجب حكم الضرورات تبيح المحذورات بغلاظ ايمان و شداد پيمان تمسّك نمود كه غازانرا دست بسته بسپارد بايدو خان بيچاره بفريب و حيلت او فريفته شد او را سيورغامشى كرد و به مبلغ هزار دينار برات بر مال يزد نوشت و امارت شهر يزد بپسر نوروز كه از سلطان نسب خاتون بنت اتابك علا الدين « 1 » و الدوله ابن اتابك محمود شاه بود سلطان شاه نام تفويض كرد و روز سه‌شنبه پانزدهم رجب سنه اربع و تسعين و ستمائه نوروز و توقتمور اجازت يافته روانه شدند نوروز مركوب با باد صبا همعنان كرد و چون تير از كمان و برق از آسمان بجست و به چهار شبانروز از حدود مراغه بفيروزكوه دماوند راند و در بيست و هفتم رجب ببندگى شهزاده غازان رسيد و شرف تكشمشى يافته احوالى كه عارض و سانح گشته بود كما ينبغى ايراد كرد و تقرير كرد كه با ايشان جز مدارا و مواساة چارهء ديگر نبود تا بدولت شاه جهان جان شيرين از چنگال شير عرين خلاص دادم شهزاده پرسيد كه از جملهء امراء بايدو اعقل و اكمل و داهى كرا يافتى گفت قونچقبال را كه به قصد خون من ساعى و مجدّ بود و صورت اين قضيه شبيه قصّهء بومان و زاغ است در كليله و دمنه نوروز تصديق يمين را غازانى مسين بسته پيش بايدو فرستاد بايدو و امرا ازين چريك لطيف و سخرهء نادر ظريف تعجّب نمودند امّا كار از دست و تير از شست رفته بود امرا با بايدو مىگفتند
« هزبرى كه آورده بودى بدام » * رها كردى از دام و شد كار خام »
از اطلاق نوروز پشيمان شده بود امّا فائده نداشت گفته‌اند هركه بر دشمن ظفر يافت و انتهاز فرصت فائت گردانيد باز هرگز بر آن قادر نشود و ندامت و غرامت سود ندارد و هركه عدو را تنها و ضعيف يافت و خود را از بلاى « 2 »
هامش
( 1 ) -MS . om .( 2 )P . lac . : fol . 223 r . ot v .