بگذشت و بكرهرود رسيد كه مغول آن را تركان موران گويند كشمر بخشى از پيش بايدو برسيد پيغام داد كه مىخواستيم كه بشرف خدمت مستسعد شويم اين چون ديگر آرزوها در حيز توقّف بماند امّا ايشان حاكمند همانا صلاح در آن بوده باشد اكنون بايد كه هريك بسخن خود برسيم شهزاده او را با صحبت ابرهيم سكورجى بازگردانيد و پيغام داد كه بايد كه امرا را به زودى با حصول مطالب و وصول مآرب بازگرداند و ازينجا بسرعت تمام روانه گشته بپاى دماوند راند و آنجا منتظر جواب بايدو بنشست و موسم يايلاق در آن حدود گذرانيد
حكايت احوالى كه ميان بايدو و نوروز حادث شد
بعد از نهضت شهزاده غازان خان امير نوروز و توقتمور را يكهفته در قيد توكيل و تنكيل معذب داشتند و تهديد و وعيد و تشديد و تخويف مىنمودند بقتل و ضرب و شتم و سبّ و نوروز در سوال و جواب تحاشى و محابا نمىكرد و از سر صولت و شوكت جوابهاى سخت ميگفت امرا به كار او فرو ماندند لگزى برادرش را كه از جملهء اركان دولت بايدو خان بود واسطه ساختند تا ميان بايدو و نوروز
P . fol . 222 v .
مهادنهء و مصالحهء كند چه قرار مملكت و الوس خود در موافقت نوروز دانستند كه بر الماس جز اسرب كارگر نيايد لگزى نوروز را بمواعيد مرغوب و وعدهاى دلپذير بموافقت و مصادقت بايدو ترغيب و تهييج نمود و بر نقض عهد شهزاده تحريص نوروز گفت اي برادر بعد از عصيان و طغيان قديم سه ماهست كه در حدود شپورغان با غازان يمين مغلظه بحلال و حرام خوردهام كه من بعد تا جان در تن بود با او بهيچوجه خلاف نكنم و عناد و لجاج نورزم و با دوستان او دوست و با دشمنان او دشمن باشم بكدامين رخصت نقض عهد و خلاف ميثاق كنم مىخواهى كه در دنيا ملوم و مذموم و بآخرت ماخوذ و معاتب گردم و سلسلهء محبّت و مودّت بولا و هواى غازان خان نه چنان استمرار دوام و استقرار نظام يافته است كه تا انقضاء عمر و انقراض حيوة انصرام و انفصام پذيرد چه امروز خانى باستحقاق و پادشاه على الاطلاق اوست بهرچه فرمايد انقياد و اذعان او از لوازم دانم و شاه و خان نوروز بحقيقت اوست با ديگران كار ندارم لگزى