گفت اي برادر تا تو برين عقيدت و طريقت مصرّ باشى ازين جماعت بجان خلاص ميسّر نخواهد بود نوروز گفت رضينا بقضاء الله و قدره زمانه چه نقش كرد كه نسترد و كرا زاد كه نمرد اگر حقّ سبحانه و تعالى اجل من اينجا برين وجه تقدير كرده باشد ردّ و صرف آن كرا مسلّم و ممكن بود و اگر قضا نكرده است از صدهزار خصم غالب مستولى نينديشم امراء بايدو يكسر حاضر شدند و گوى كلام بچوگان بيان در ميدان مقالت انداختند « 1 » تا دل نوروز باستمالت و خوشى و الفت جذب و سلب كنند نوروز در جواب و سوال چالاكتر از آن بود كه از خصمان فرو ماند بىدهشت و خشيت عنان سخن فروگذاشت و خصمانرا بادپاى انگاشت تقرير ايشان باد در انبان و سپد در آب مىپنداشت امرا در كار او فروماندند و با يكديگر مىگفتند
« سوار جهانپور دستان سام » * ببازى سر اندر نيارد بدام »
نوروز چون بر محتويات ضمائر و مستورات سرائر خصمان تمام آگاهى يافت در خفيه با طغاچار ميثاق بست كه بمساعدت و معاونت يكديگر ايوان دولت بايدو را منهدم و اساس تركيبش منعدم گردانند و صلاح خود در حيلت و تزوير ديد و در « 2 » مسامحت و موافقت و امرا بسبب تسليت و دلجوئي طغاچار باتّفاق در خلاص نوروز سعى و جهد نمودند مگر قونچقبال كه او جز بدمار و بوار نوروز رخصت نمىداد و بايدو را مىگفت دشمن بدست آمده است او را بكش و فرصت از دست مده و نوروز چون خلاص و نجات خود در مكر و حيلت و جابلوسى و خديعت مىدانست با امرا تملّق و تبصبص آغاز نهاد و ريو و فريب را كار فرمود كه بهرچه بايدو خان فرمايد بنده مطيع و منقادست بايدو خان او را بخلوت حاضر كرد و بر مردى و مردانگى او بسيار ستايش نمود و گفت منظر تو بهىتر از مخبر يافتم و ديده بيش از شنيده مردى و دلآورى و سطوت و بهادرى تو معلوم شد حقوق ممالحت و ثباتقدم و مردى و فتوّت و مروّت همين باشد كه شاهى بدان پادشاه درخورد كه او بندگانرا چنين پرورد
« كسى را كه باشد ورا چون تو پشت » * شود ايمن از روزگار درشت »
و اكنون اگر چنان كه از دست من خلاص مىجوئى با من عهد و پيمان تازه كن كه غازانرا
هامش
( 1 ) - انداخت :MS .( 2 ) -MS . om .