بشنيد غازان بيدار بخت . . . بجوشيد از آن كار و رنجيد سخت . . . امير نوروز و باقئ امرا را بكنگاج و استشارت طلبيد امير نوروز از ميان جمله دست قبول بر سينه نهاد و تقبّل و تكفّل را التزام نمود كه بندهء كمينه شهزاده را بر سرير دولت كامكار و كامران بنشاند و بايدو را با اعوان و انصار چون حجاب كفر از ميان بردارد هر آينه چون امراء گناهكارند و در خون عمّ تو سعى نمودهاند و ذكا و فطنت و كياست و سياست ترا مىدانند بىشكّ بجانب تو رغبت ننمايند و بايدو شهزاده ايست ضعيف راى كه در ذات او فطنتى و نخوتى نيست و در نفس او بسطتى و شوكتى از امر امرا و مصالح مراد و هواى ايشان تجاوز و تحرّز ننمايد هرآينه ايشان بشاهئي او رغبت نمايند و اكنون صلاح حال و نجاح آمال ما در آن است كه ايلچيانرا متواتر داريم تا بر مجارئ احوال و خباياى ضمائر و خفاياى سرائر ايشان استطلاع يافته وقوف مىدهند تا بر مقتضئ ازمنه و امكنه تدبيرى انديشيده شود و در حال مولاى و يغميش را پيش بايدو فرستادند و از حقوق ايّام سابق قزوين آمد شادى گورگان كه بايدو و امرا او را فرستاده بودند ببندگى رسيد « 1 » از هرگونه سخن كه اصحاب تخليط و تمويه گويند عرضه داشت معنى آنكه مرا انديشه و هوس پادشاهى نبود امّا بواسطهء دورى شهزاده غازان فتنه و بولغاق در ميان اولوس افتاد بدان سبب اقا و اينى و امرا اتّفاق كرده مرا بپادشاهى برداشتند و الحاله هذه هرچه درخواست شهزاده باشد مبذول خواهد بود « 2 » و در آن باب مضايقه نه امّا بايد كه از همآنجا كه رسيده مراجعت نمايد غازان « 3 » بدان التفات نفرمود و روان شد چون بقونقوراولانك رسيد مولاى و يغميش « 4 » برسيدند و از همان نوع سخنهاء پرداخته مىگفتند و همان روز ناولدار از بايدو تحاشى نموده ببندگى رسيد و بتكشميشى مشرف گشته بانواع عاطفت و سيورغاميشى اختصاص يافت و از آنجا كوچ فرموده به راه « 5 » رباط مسلّم نزول فرمود و شادى گورگان و ايلچيان بايدو را طلب داشت و بازخواست بليغ كرد چنان كه شادى گورگان از جان نااميد شد و در باب پادشاهى بايدو پيغمامهائ
هامش
( 1 ) - و :L . , W . inserit( 2 ) -L . om .( 3 ) - خان :L . add .( 4 ) - ينعيش ؟ ؟ ؟ :L .( 5 ) -L . om .