بندگان مختصّ صورت اين حال انعكاس مىپذيرد باقى آنچه ضمير منير و رائ غيبنماى اقتضا مىكند بر آن مزيدى صورت ببندد چون شهزادهء جهانرا سعادت مساعد بود و دولت يار و توفيق حقّ رفيق بسخن ايشان مبالات ننمود فرمود كه بنابر عهد و ميثاقى كه تمهيد يافت از جانبين قاعدهء و داد مستحكم است و عقائد اتّحاد مستمرّ شهزاده بمباركى عزيمت آنطرف مصمّم فرمود با امرا نورين و قتلغشاه و لشگرهاء متكاثر شكاركنان بر صوب يازر و نسا و آبيورد روان شد
P . fol . 219 r .
چون بكوشك و بر حسين رسيد از حدود يازر باز حاجى برادر نوروز و انجيل پسر جاردو بهادر بر سبيل رسالت رسيدند و همان سخن نخستين عرضه داشتند شهزاده دربارهء ايشان عاطفت و سيورغامشى فرمود و ازينجا تا دشت خاوران نزديك سرخس برفت و اينحال در صميم زمستان بود و سرماى سخت و هوا كافوربيز و سحاب اشكريز گشته ازينجا در اواسط صفر كوچ كردند و بدلانقدق نزول فرمود و ازينجا عازم شپورغان شد چون از ميان كوهها و پشتها بيرون رفتند ميانهء مرو و شپورغان صحرايى عريض ديدند خيام بسيار و چهارپايان انبوه در چريدن سوء الظنّ را برجاى توقّف نمودند كه اگر عياذا بالله مظنّهء غدر و مظنّهء مكر بودى خللهاى فاحش از آن دلآورى متولّد شدى شهزاده غازان باوداى را كه امير قورچيان بود يعنى ساقه و كجكه در اهتمام او بود فرمود تا احوال آن سپاه بازداند او مستعجل برفت و زود با ساتلمش نوكر نوروز بازگشت و عرضه داشت اين سپاهى خيلوخول نوروزست شهزاده بر سر تلّى متفكّر بايستاد و در آن صحرا بتعجّب نگاه مىكرد و نوروز شوكتى داشت و بصلابت و مهابت بود چون وصول قدوم شهزاده معلوم كرد از ميان آن سرما و برف با شهزاده طغان از خرگاه خويش بيرون آمده سوار شدند و برسم استقبال مبادرت نمود و نزديك قصبهء بغشور كه مغول آن را مرى شپورغان گويند بشرف تكشمشى مشرف گشت و نه سر اسپ خوب پيشكش كرد و مىگفت
خ پاى ملخى پيش سليمان بردن . * عيب است و ليكن هنرست از مورى ،
و به قدر اقتدار روزگار و اندازهء مكنت وقت و حسب مكان و زمان در آن رودخانه يكچند طويها و جشنها كردند چون آبادانى و الوس و ولايت دور بود و شراب